بهــارخواب

لالیسم

سه شنبه, ۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۲۱ ق.ظ
حرف زیاد است برای نوشتن. اتفاق زیاد است برای تعریف کردن. مثل آخرین سفر دانشجویی که رفتیم و دلمان خواست کارت فارغ التحصیلی مان را دیرتر بهمان بدهند. مثل پاییز بدون دانشگاه و درس و مشق که مزه‎ی گسِ خرمالوی نرسیده می داد. مثل گیر افتادن در دوراهی های زندگی و جاده مه آلودی که انتهایش را نمیشد دید. مثل دست کشیدن از یکسری علایقِ دوردست و صعب الوصول، فقط به این خاطر که به موفقیت های آنی و کوتاه مدت به شدت نیازمند بودم. مثل جنگیدن با دلتنگی، با غم، با شب...
 مرضِ لال شدگی گرفته ام. دلم می خواهد هی بنویسم ولی این آدم بیکاره که توی وجودم وول می خورد بی وقفه می گوید: "خب که چی؟ "


  • ۹۴/۰۸/۰۵
  • خانوم ِ لبخند:)