بهــارخواب

نازنین‎آ تو چرا بی خبر از ما شده‎ای*

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۱ ب.ظ

بین یه خروار خرده ریز توی کشوی میزم، دنبال کارت بانکی می‎گشتم که چشمم افتاد به دفترچه تلفن طلایی رنگ جیبیِ سال‎های دورم... بازش کردم. اسم‎هاشو مرور کردم. شماره تلفن‎ها رو...بعضیاشو هنوز حفظ بودم .ولی با این تفاوت که حالا دیگه همه‎ی آدمای اون دفترچه برام غریبه بودن. غریبه‏‎ها همون آشناهای دوران بچگیم بودن که فکر می کردم اگر یه روز دفترچه تلفنم گم بشه، احتمالا فاجعه بزرگی رخ میده، چون اون آدما رو از دست میدم. اون دفترچه تلفن هیچ وقت گم نشد ولی آدماش چرا...

اصلا میدونی چیه؟ این دفترچه رو باید همون روز دورش مینداختم... همون روزی که دفترچه رو باز کردم و گوشی تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به دوستی که دوازده سال با هم و کنار هم درس خونده بودیم اما حاضر نشد بیاد پای تلفن و مامانش گفت خونه نیست. همونی که روز اول مدرسه‎ها وقتی کلاس اول ابتدایی بودیم، کنار آبخوری خورد زمین و چونه‎ش شکافته شد و تا همیشه فکر می کرد چون من پشت سرش وایساده بودم، پس حتما من بودم که هولش دادم روی زمین. همونی که بارها روی شونه‎ی هم توی سرویس مدسه خوابمون برده بود. همونی که توی عکسای آلبوم دستامونو دور گردن هم انداختیم و رو به دوربین لبخند زدیم. همونی که نصف مسئله های هندسه و ریاضی رو با هم حل کردیم. همونی که زنگ‎های تفریح دور حیاط مدرسه میدوییدیم و لیوان شیر رو روی مانتوهای هم می پاشیدیم. همونی که تسبیح یادگاریش هنوز توی جانماز منه. همونی که یه روز اومدیم مدرسه دیدیم از مدرسه اخراجش کردن. همونی که یه روز همین پارسال پیارسال ها برای آخرین بار زنگ زدم خونه شون و مامانش گفت فردا شب عروسیشه تشریف بیارید...

میبینی؟ به اندازه ی دوازده سال خاطره و رفاقت جمع کردیم اما حالا به اندازه ی یک عمر غریبه‎ایم. از اون فقط یه شماره تلفن مونده توی دفترچه تلفنی که تا چند ساعت دیگه میندازمش دور... و از من؟ نمیدونم از من چی پیشِ اون جا مونده...! حالا خوب میفهمم با حبس کردن اسم و شماره‎ی آدما توی دفترچه تلفنت هیچوقت نمی تونی اونا رو تا همیشه کنار خودت نگه داری... بعضیا فقط میان تو زندگیت که برن...یه روز از لیست شماره های تلفنت... یه روزم از قلبت.

  • ۹۴/۰۹/۲۴
  • خانوم ِ لبخند:)

نظرات (۱۰)

  • فاطیما کیان
  • نذار بگم چطوری دفترچه ی تلفنم رو سالها پیش آتیش زدم و دود شد رفت هوا ...
    پاسخ:
    ای بابا..آتیش؟
    من تا حالا چیزی رو آتیش نزدم فاطمه..
  • سید محسن حسینی خواه
  • میبینی ؟؟
    پاسخ:
    هیییییم!!!
  • یا زینب(س)
  • چه تلخ :(.....

    اغلب ادم هایی که نمیخوان باگذشتشون روبرو بشن اینطورند...البته ببخشیدا...من خودم تلفن بعضی دوستامو قبلنا جواب نمیدادم چون خاطراتم باهاشون ازارام میده..
    پاسخ:
    مشکل داشتن خب فرق میکنه..
    اما خب گذر زمان همیشه آدما رو تغییر داده و تجربه نشون داده. دوستی ها همیشه به یه شکل باقی نمیمونن عارفه ..
    "بعضیا فقط میان تو زندگیت که برن"
    پاسخ:
    حقیقت...
    حفظ کردن شماره تلفن ها از غمبار ترین کارای دنیاست، خیلی وقته به اینکار تن ندادم
    پاسخ:
    منم تقریبا غیر از اونایی که حفظ بودم، شماره جدیدی حفظ نکردم. خوب نیست آدم شماره تلفنی رو حفظ باشه که صاحب اون شماره تلفن دیگه برات وجود نداره!
  • اقای روجا
  • همین باعثه از ادما متنفر بشم کاش دوستیا تاریخ مصرف نداشت
    پاسخ:
    این واقعا غیر قابل اجتنابه... متاسفانه تاریخ انقضا داره ...
  • پرنده بانو
  • میدونی حانی گاهی انقدر به فکر ادم های روزهای دور و دیرم و دوستدارم ببینمشون و ببینم چه شدن که اش از چشمهام میریزه ولی واقعا غم انگیزه وقتی میبینی اون ادم ها تو رو هیچ جای ذهنشون ندارن. دقیقا بعد از هفت سال دوستی صمیمانه وقتی پیام دادم که خوبی و گفت با مرام عروس شدم و پیم من که گفتم دوست داشتم تو لباس عروس ببینمت و ابراز عاطفه تصنعی و قول دادن هیی که بهت زود زنگ میزنم و دل تنگی های به ظاهر واقعی... و چقدر دلم میگیره وقتی ادم ها ناسپاس میشند و قدر ادم ها رو نمیدوونند.
    پاسخ:
    سلام عزیزِ نازنینم. *راجع به خصوصی. الان دو روزه خطم وصل نیست اما اگر قبلش پیامی بوده.بهم نرسیده:(
    چقدر از دیدنت خوشحال شدم :* خوبی؟ چه خبرا بانوجانم:؟
    میدونی باید پذیرفت که آدما همیشه به یه شکل نمیمونن و بدتر اینکه یهو 180 درجه تغییر میکنن!!..دلگیری ما هم به جایی نمیرسه!
  • پرنده بانو
  • نه خیلی قبل تر پیام دادم پس نرسیده :( قربانت رفیق جان...
    به قول چاوشی کجایی رفیقم؟..... کجایی .... کجایی.....
    پاسخ:
    من تازه خطم درست شده... ببخشید ، اگر رسیده بود حتما جواب میدادم عزیزِ من :*
    من هین دور و برام.. شما نیستین ..باش : )
    پاک کردن شماره ها خیلی راحته خیلی ..  کافیه یبار ناراحت بشی و عصبی همه ی خاطره های ثبت شده رو دیلیت میکنی اما امان از این دل که هیچی یادش نمیره ...
    پاسخ:
    و البته از دلایلی که براش میتونم نام ببرم اینه که من خیلی دیر عصبانی میشم و موقع عصبانی شدن، آزارم فقط به خودم میرسه زینب...
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • فکر کنم هممون این حسی که نوشتی رو تجربه کردیم.
    خب واسه همینه که یکی میشه "دوست" و یکی دیگه میشه "بهترین دوست" :)
    خوش به حال اونایی که همون روزای مدرسه می دونستن که دوستی های مدرسه فقط مال مدرسه اس :) وقتی اینو بدونی بعدش دیگه برات سخت نمیشه :) همه جا همینه :)
    یه بار راجع به اون دوستم که سال دوم راهنمایی برای همیشه غیبش زد نوشته بودم.... من بعد از اون بود که این درسو یاد گرفتم.... تا سال سوم دبیرستان هم این درس همیشه آویزه ی گوشم بود.... کم کم فراموشش کردم! نمی دونم فراموش کردنش کار خوبی بود... یا نه!:)
    پاسخ:
    یاسی میدونی چیه؟ تجربه میگه ناگزیر وقتی با کسانی که اطرافت هستن اخت میشی و بهشون وابسته میشی، هیچوقت فکر نمیکنی یه روز انقدر برات غریبه بشن! حداقل به پاس اون روزای خوبی که با هم داشتین ...
    ولی حق با توئه... فراموشی بالاخره باید یه روز دیر یا زود اتفاق بیفته : )
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">