بهــارخواب

روزها گر رفت گـو رو ، باک نیست *

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۱۷ ق.ظ

من همیشه آدم معمولیه ی قصه بودم. موهایم را برای بیرون گذاشتن از شالم فرم نمی دادم؛ مقنعه چانه دار هم سر نمی کردم. جنس حرف هایم برای اطرافیانم جذاب نبود؛ کم کم یاد گرفتم گوشِ خوبی باشم. چشم هام ساده بود. کمتر ریمل می زدم. نه اینکه دوستش نداشته باشم، نه! فقط چشم هام را اذیت می کرد. دخترِ بیست و سه-چهار ساله ی درونم همیشه زورش به دختر هفده هجده ساله ی بازیگوشم می چریید اما هیچ وقت پیروز نشد مرا مطلقا مالِ خودش بکند. یعنی خودم نگذاشتم. اصرارِ بیهوده ی مامان را برای خریدن دستبند طلا و دست کردن النگوهایم، هیچوقت درک نکردم. دست های خالیِ بی النگویم را بیشتر دوست داشتم. خیلی بیشتر. برای نمایشگاه کتاب و رسانه های دیجیتال بیشتر از نمایشگاه طلا و جواهرات ذوق داشتم. از اول ابتدایی تا پیش دانشگاهی در مدرسه دولتی درس خواندم و با سی چهل تا دانش آموز دیگر آنقدر زدیم توی سر و کله هم که دورانِ طلایی مدرسه تمام شد. یک روز هم به خودم آمدم دیدم در دانشگاهِ دولتی شهر خودمان قبول شده ام که هرچه سعی کردم دوستش داشته باشم، نشد. یک سال پیش هم برایمان جشن فارغ التحصیلی گرفتند. یعنی حقیقتش اینکه خودمان بساطش را مهیا کردیم. کیک خریدیم. مهمان دعوت کردیم. گل رز سفارش دادیم. همین روزهای خردادماه سالِ گذشته بود. گرم و طولانی و خسته از امتحانِ آزمایشگاه الکترونیک، اما همراه با یک شوقِ فروخورده در چشم های متلاطم مان. کلاه مان را پرت کردیم بالا و از اینکه قوانین مسخره ی دانشگاه مان را زیر پا گذاشته بودیم، خوشحال بودیم. روز آخر هم رفتم بابت تسویه حساب و باقی کارهای فارغ التحصیلی ام. سه هزار و پانصد تومان دادم که دو هزار و پانصد تومانش بابت بدهکاری به کتابخانه بود و هزار تومانش بابت تمبری که باید روی مدرک می خورد. بعد مدرک فارغ التحصیلی ام را گذاشتند کف دستم و گفتند مبارکت باشد خانم مهندس. خوش آمدید. آنقدر بی تشریفات که انگار از کلاس نقاشیِ تابستانه ی سال های دور کودکی فارغ شده باشم. صد و چهل و یک واحد را پاس کرده بودم. شش واحدش را افتاده بودم و با تاخیر پاس کرده بودم که فقط خودم می دانم چرا. سه واحدش را هم حذف کرده بودم. همین قدر معمولی. همین قدر غمگینانه... غم انگیزی اش هم را تنها خودم می دانم که هر از چند گاهی دلم به گوشه ی خاطرات و آرزوهای گذشته ام گیر می کند و نخ کش می شود.


پ.ن: هی گفت بنویس! گفتم دوست ندارم غمگین بنویسم. گفت بنویس غمگین بنویس...

بعد از این همه روز ننوشتن، همینقدر معمولی بلد بودم بنویسم. می نویسم، غیر از اینجا کجا را دارم بروم مگر؟


  • ۹۵/۰۳/۱۹
  • خانوم ِ لبخند:)

نظرات (۱۶)

شاید معمولی باشی ولی بینهایت دوست داشتنی هستی حانیه..بینهایت :))
پاسخ:
نگاری تو همیشه با یه بغل لطف میای پیش من :*
: بغل محکم
  • مهسا محمدی
  • بنویس .. غمگین هم باشه حتی ،همیشه بنویس :*
    پاسخ:
    مه سآی جان... ماجان خوب :*
    چه خوبه اینجایی : )
    تو بمان، ای آنکه جز تو پاک نیست :)
    پاسخ:
    لطفت زیاده : )
  • سید محسن حسینی خواه
  • چرا غمگین مینویسی ؟:)))

    پاسخ:
    چه میشه کرد. زندگی گاهی به طرز مسخره ای غمگینه :))
  • مـــیـــچـــکـــا بانو
  • چقدر این نوشته شبیه خودمه .. !! ..

    بنویس عزیزم .. 
    غمگین یا شاد فرقی نداره ..
    تا گوشی برای شنیدن هس باید نوشت ..
    پاسخ:
    انگار ما وبلاگ نویسا از اول یه جایی دور هم جمع بودیم میچکا... انقدر که حرف مشترک و درد مشترک با هم داریم !
    قربان تو...محبت داری بانو : )
  • عارفه (بانوی دی ماه)
  • دلم می خواست ادامه داشت نوشته ات :))).
    ولی مهندسی هم جالبه .
    پاسخ:
    مثلا چیا دوست داشتی بنویسم دیگه؟:)))
    بستگی داره از چه زاویه ای بهش نگاه کنی.. چیزای جالب زیاد داره :)))
  • شاهزاده شب
  • بلاخره نوشتی :)
    گفتم که نوشتن قدرته،  هر چی از دل بیاد قدرته، چه غمگین چه شاد مهم اینه دلیه
    مرسی که نوشتی:)
    پاسخ:
    سوسن :*
    دیدی گفتم حرفام کلمه نمیشن؟... خیلی به حرفات فکر کردم..
    مرسی که هستی عزیزِ جان :)
    چقدر خوشحال شدم نوشتی حانیه... تو برا من یکی خاص هستی حتی اگر معمولی باشی از اون معمولی خوبایی از اون خوب خوباش :*
    پاسخ:
    ثریا جانم :*
    آخه من اگر شما رو نداشتم چه می کردم؟
    تو خودت ماهی دختر، ماه :*
  • زینـب خــآنم
  • همین ک هســتی قشنگه  : )
    مگ همیشه باید آدم شاد بنویسه ؟ اصن مگ آدم همیشه حالش خوبه ؟ قرارم نـیس ک دروغ بنویسیم ، مگ نه ؟   : *
    پاسخ:
    زینب جان... قشنگی وجود شماست که میبینم تو این دنیای بی در و پیکر مجازی، هنوزم هستن کسایی مثل شما که آدم دلش نیاد بذاره و یهو بره..
    وبلاگ جای راست ترین حرفای دنیاست..آره

    :*
    چقد خوشم اومد از معمولی نوشتنت

    بنویس معمولی بودن و نوشتن خیلی خوبه
    پاسخ:
    ممنون رفیق : )
    همین که اینجایی و می خونی، برای منم خیلی حس خوبیه ...
  • یلدا احتشام
  • سلام حانیه وااااااااااااای حانیه خیلی خوشحالم که می نویسی..امیدوارم خوب خوب باشی حانیه..ماه رمضان را تبریک میگم،نماز و روزه ات قبول باشه حانیه جان..غمگین یا شاد نوشتن دست خود آدم نیست این روزها هستند که تعیین میکنند.بعضی وقتها آدم به یاد چیزهای گذشته همیشه غمگین هست یعنی سن آدم که میره بالا به گذشته که نگاه میکنه یک جوری نگرانی میاد یک نگرانی که حتّی اگه فرداش روز خوب باشه آدم رو رها نمیکنه،کاش بدانی خیلی چیزها بد و مضر هست امّا نگرانی هم بد است.من همیشه با خواندن نوشته هایت احساس میکند یک غم بزرگ داری آن هم مربوط میشه به گذشته ات یعنی احساس میکنم یک فرصتی بود در گذشته ات که شاید از دست رفته امّا یک چیز خوب بگویم خدا میگوید شاید ما چیزی رو دوست داریم که خدا میداند برای ما خوب نیست و شاید چیزی را دوست نداریم که خدا می داند برای ما خوب است.امیدوارم حانیه همیشه خانم لبخند بمانی،مطمئن باش اگر آن روز برسد تمام دنیا دست به دست هم می دهند تا آن روز خوب برسد..من دعا میکنم آن روزهای خوب خیلی عالی برسد..بهانه ها  خیلی خو بلدند  جای دوست داشتن را از آدم بگیرد.حانیه روزها امیدوارم جوری بگذرد که دلت غمگین نباشد.من هنوز به فکر مادرت و غصه‌های که برای خاله ات میکند هستم.از خدا میخواهم حال مادرت خوب باشد..برای ما دنیا پشت در ایستاده..امّا زندگی را زندگی باید کرد...دوستت دارم و خوبه که برگشتی..خیلی خوب
    پاسخ:
    سلام یلدا جانم :) نماز روزه ی توام قبول دوست خوبم:** آره یه چیزایی از گذشته و یه نگاهی به آینده گاهی باعث میشه آدم غمگین بشه. غم و شادی در کنار هم معنا پیدا میکنه، به شرطی که غم نخواد زیاد موندگار بشه..
    همینطوره. شاید ده سال دیگه اگر باشم، بفهمم حکمت بعضی چیزایی که از دست دادم یا بهش نرسیدم، چیه...
    الهی من قربون دلت و فکرت و دعا کردنت.. تو خیلی خوبی یلدا خیلی خووب. من عمیقا خوشحالم که یکی مثل تو دارم، هرچند هیچوقت نبینمت : )
  • مستر نیمــا
  • تبریک میگم فراغ التحصیلی رو مهندس:دی
    پاسخ:
    ممنون آقای مهندس...لطف داری شما :))
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • حانیه:)))
    منم خوشحالم که نوشتی:)
    بلاماشکه راست میگفت... وبلاگ نویس مثل خودکار بیکه... ننویسه خشک میشه!
    ببین همممممه ی چیزایی که گفتی رو تجریه کردم
    ریمل چشمای منم اذیت میکنه اما گاهی سختیشو به جون میخرم چون دوسش دارم.
    اما منم نمایشگاه کتاب رو به طلافروشی و مانتو فروشی و ... ترجیح میدم. میتونم ساعت ها تو مغازه های لوازم التحریر و کتاب فروشی بگردم:)))
    و چقدر بابت فارغ التحصیلی از مدرسه و دانشگاه حسرت تو دلم هست... از همین عادی بودنه و....
    جنس حرفاتو میدونم دختر:) دوست خوب هم ماهی من:)
    پاسخ:
    یاسی گلی :))
    آره یوسفِ بلاماسکه این حرفش تو ذهن منم هست همیشه...
    چقدر من و تو همو می فهمیم. آخ از لوازم تحریری ..من هنوزم میرم تو مغازه دلم نمیاد بیام بیرون:)))

    نمیدونم این عادی بودنه قراره یه روز به خوبی ازش یاد بشه یا نه..نمیدونم یاسی.
    عزیز دلمی:*
  • مصطفی موسوی
  • کاری به نگارشش هم نداشته باشم متن رو به خاطر اینکه حرفای خودم بود و هیچ وقت نزدمش دوست داشتم :)
    من خیلی وقت نیس اینجا رو فالو کردم. انگار پا قدمم خپب نبوده. ها؟
    پاسخ:
    ما وبلاگ نویسا انگار زبون همدیگه ایم.. گاهی یکی به جامون حرفا رو مینویسه :)
    اختیار دارین این چه حرفیه .. من دلستون رو از بلاگفا یادمه... اگر چیزی باشه قطعا از کم کاری خودم بوده :))
    اگه به حساب تعارف نذاریمیخوام بگم تو یه معمولی خاصی. حداقل بین دوستایی که دارم تو از اون دوست داشتنیاش هستی.بخاطر همین معمولیبودنت :))
    پاسخ:
    خاتون جانم... مطمئن باش که حس خوبی که بین مون جریان داره دو طرفه اس.. قربونت عزیزم :*
    اسمت رو هم که میبینم تو صفحه ام خوشحال میشم :)
  • بانوی خیال
  • عادی بودن گاهی وقتا جبر جغرافیاییه ! تو این جبر میشه بهترین هم بود ، تو اگه معمولی هستی جات خطِ مقدمه تو معرفت و سادگی حانیه ، خدانذاره جونم که غصه راهی خونه ی دلت بشه :)
    پاسخ:
    سحر می دونی چیه؟ با اینکه قسمت نشد ببینمت از نزدیک ولی یه جایی تو قلبم داری که خودتم خبر نداری، دخترِ یادهای خوش :*
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی