بهــارخواب

در نهایت آدم نمی‌نویسد که چیزی بگوید،
بلکه می‌نویسد تا چیزی را نگوید...

همیشه بهار

يكشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۴۶ ق.ظ

یکی از دوستان ِ کرمانی نوشته بود "اگر روزی گذرتون به کرمون افتاد، رستوران همیشه بهار و چلو گوشت و ته چین با دوغ محلی معرکه اش رو از یاد نبرید !"

از آن جایی که به دلیل مرتفع بودن کرمان، آب و هوایش در تابستان کمی لطیف تر از بقیه ی شهرهای مرکزی کویر است؛ این روزها دلم میخواهد یک همسفر پیدا کنم که من را از بین خروار ها جزوه و کتاب بکشد بیرون، صبح زود همان وقتی که خورشید تازه از مشرق دست تکان داده است، کوله پشتی بر دوش و دوربین عکاسی به گردن، سوار یک ماشین راهی بشویم برویم آنجایی که به قول خود کرمانی ها، بهش کرمون می گویند. بعد یک راست برویم رستوران همیشه بهار، دو دست چلو گوشت و ته چین و یک پارچ دوغ محلی با نعنا و پونه ی کوهی سفارش بدهیم و تا آنجایی که راه دارد در خوردن با هم مسابقه بگذاریم. بعد از رستوران یک سر برویم روستای هوشنگ مرادی کرمانی؛ یک دور کتاب "شما که غریبه نیستید" اش را مرور کنیم ،اصلا شب را همان جا بخوابیم و ببینیم مردمانش به همان اندازه سخاوتمندند یا آسمانش در شب همانقدر که هوشنگ خان می گفت، پرستاره است یا نه ؟ دست ِ اخر هم با یک بغل حال ِ خوش برگردیم و ثابت کنیم خرداد ماه اگرچه شیرین نیست اما هستند چیزها یا آدم هایی که حال ِ خرداد ماه را عوض کنند.

هوس است دیگر، بعضی وقت ها همینطوری دلت میخواهد بروی کرمون ببینی چلوگوشت و ته چین ِ رستوران ِ همیشه بهار که اینهمه می گویند، در فصل بهار چه طعمی دارد!؟

شما هم این پیشنهاد را جدی بگیرید اگر گذرتان به دیار کریمان افتاد.


  • ۸ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۴۶
  • خانوم ِ لبخند:)

به امید یه هوای تازه تر ...

پنجشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۳۴ ق.ظ

به نام او"


قبل تر ها یک جایی نوشته بودم دلتنگی نباید طولانی شود، دلتنگی های طولانی مدت تبدیل می شوند به یک غده ی بدخیم روحی که متاسفانه در هیچ کجای دنیا دانشمندان راه درمانی برای آن کشف نکرده اند و این نشان می دهد علم آنقدر ها هم که ادعا می کند پیشرفت نکرده است.

یک ماه و اندی است که دلم برای نوشتن و دوستان ِ خانه ی قدیمی ام تنگ شده است، حروف روی کیبوردم هم انگار چندسالی پیر شده اند و دل به کارهای روز مره ام نمی دهند. نباید می گذاشتم دلتنگی ام بیشتر از این به درازا بکشد ... دلتنگی طولانی مدت خطرناک است و فاصله گرفتن از کیبورد غم انگیز است...

چه اندازه خوب است که آدم می تواند بنویسد : )

  • ۷ نظر
  • ۲۱ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۴
  • خانوم ِ لبخند:)

جای چشمانم روی در مانده است...

جمعه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۳۳ ب.ظ
شبیه پیرزنی هستم که بعد از عمری تر و خشک کردن بچه ی یکی یکدانه اش، مجبور شده است چمدانش را ببندد و به خانه ی سالمندان کوچ کند و انقدر یکی یکدانه ی دلبندش به دیدنش نیاید که چشم هایش به در آسایشگاه خشک شوند و از یادش برود روزی همه آنچه که داشته است به پای قد کشیدن تنها فرزندش صرف کرده است....

 تنها دلخوشی ما که نوشتن بود را از ما صلب کرده اند و هی می گویند تا ده که بشمارید همه چیز درست می شود. نوشته های قد و نیم قدمان را از ما گرفته اند و از صبوری ما تشکر کرده اند، مگر یک مادر چقدر می تواند صبوری کند...



  • ۴ نظر
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۳۳
  • خانوم ِ لبخند:)

اهل بلاگستانم، روزگارم بد نیست...

جمعه, ۵ اسفند ۱۳۹۰، ۰۲:۵۵ ق.ظ
وبلاگ‌نویسی رو از اینجا شروع نکردم اما یه روز نشستم دودوتا چهارتا کردم و از انتقال آرشیو وبلاگ قبلی پشیمون شدم. به هرحال آدم باید از یه جایی به بعد دل کندن رو بلد بشه، حتی اگر اون چیزی که داره ازش دل می‌کنه، به اندازه‌ی بچه‌های نداشته‌اش براش عزیز باشه. تعلق خاطر، وابستگی میاره و وابستگی همون دلیل لعنتیه که مانع پرواز میشه. به هر حال کسی نمی‌تونه ادعا کنه که دل کندن سخت نیست! اما ممکنه.
برای من همه چیز از بلاگفا و اسفندماه سال 90 و دمدمه‌های عید شروع شد و معلوم نیست کی و کجا تموم بشه! فقط می‌دونم برای نوشتن هیچ پایانی وجود نداره و حداقلش اونی که قراره به نوشتن پایان بده، من نیستم : )
  • ۰۵ اسفند ۹۰ ، ۰۲:۵۵
  • خانوم ِ لبخند:)