بهــارخواب

در نهایت آدم نمی‌نویسد که چیزی بگوید،
بلکه می‌نویسد تا چیزی را نگوید...

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

خوش اومدی زمستونِ من

دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۱ ب.ظ
شاید یلدا بی خاطره ترین شبِ عمر من باشه و هیچوقت توش اناری دون نشده باشه! اما همین که با خودش زمستونُ میاره و به یه غزل از حافظ مهمونم میکنه، ممنونشم...
  • ۳۰ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۱
  • خانوم ِ لبخند:)

wild

يكشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۵ ق.ظ


همه‎ی آن سکانس‎هایی که ذرت سرد می‎خورد! ذرت سرد و آجیل! ذرت سرد و ماهی خشک شده! ذرت سرد و... حدس می‎زدم به همین زودی از راهپیمایی‎اش دست برمی‎دارد ولی برنداشت. سکانسی که پوتین‎های کوه نوردی‎اش را پرت کرد توی دره! گفتم دیدی پشیمان شد؟ ولی نشد. سکانسی که بی آبی امانش را برید، گفتم الان یک گوشه از پا می‎افتد و آهسته می‎میمرد ولی نمُرد!

سکانس آخر آدمی را دیدم که چندین بار در طول مسیر از جانش گذشته بود! سر زانوهایش به شدت زخم شده بود. آب گندیده‎ی مرداب را خورده بود. زیر بار هیولای آبی روی کمرش له شده بود، ولی بالاخره خودش را پیدا کرده بود. سکانس آخر روی پل ایستاده بود و به دریاچه زل زده بود زمزمه می‎کرد:" تو این مسیر فهمیدم زندگی من مثل تمام زندگی‎ها، اسرارآمیز،بی‎برگشت و مقدس بود... زندگی من خیلی متعلق به من بود"...

...و گاهی آدم برای به دست آوردنِ خود واقعی‎اش و به تقاص اشتباهات گذشته‎اش، باید از روی خودش با تریلی هجده چرخ رد شود. بعد بلند شود تکه‎های خودش را به هم بچسباند، گرد و خاکش را بگیرد. دست و رویش را بشوید و دوباره نقطه را بگذارد سر خط. فقط به یک دلیل! آن هم اینکه دلش آرام بگیرد...حتی اگر چهارسال و هفت ماه و سه روز طول بکشد.

  • خانوم ِ لبخند:)

نازنین‎آ تو چرا بی خبر از ما شده‎ای*

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۱ ب.ظ

بین یه خروار خرده ریز توی کشوی میزم، دنبال کارت بانکی می‎گشتم که چشمم افتاد به دفترچه تلفن طلایی رنگ جیبیِ سال‎های دورم... بازش کردم. اسم‎هاشو مرور کردم. شماره تلفن‎ها رو...بعضیاشو هنوز حفظ بودم .ولی با این تفاوت که حالا دیگه همه‎ی آدمای اون دفترچه برام غریبه بودن. غریبه‏‎ها همون آشناهای دوران بچگیم بودن که فکر می کردم اگر یه روز دفترچه تلفنم گم بشه، احتمالا فاجعه بزرگی رخ میده، چون اون آدما رو از دست میدم. اون دفترچه تلفن هیچ وقت گم نشد ولی آدماش چرا...

اصلا میدونی چیه؟ این دفترچه رو باید همون روز دورش مینداختم... همون روزی که دفترچه رو باز کردم و گوشی تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به دوستی که دوازده سال با هم و کنار هم درس خونده بودیم اما حاضر نشد بیاد پای تلفن و مامانش گفت خونه نیست. همونی که روز اول مدرسه‎ها وقتی کلاس اول ابتدایی بودیم، کنار آبخوری خورد زمین و چونه‎ش شکافته شد و تا همیشه فکر می کرد چون من پشت سرش وایساده بودم، پس حتما من بودم که هولش دادم روی زمین. همونی که بارها روی شونه‎ی هم توی سرویس مدسه خوابمون برده بود. همونی که توی عکسای آلبوم دستامونو دور گردن هم انداختیم و رو به دوربین لبخند زدیم. همونی که نصف مسئله های هندسه و ریاضی رو با هم حل کردیم. همونی که زنگ‎های تفریح دور حیاط مدرسه میدوییدیم و لیوان شیر رو روی مانتوهای هم می پاشیدیم. همونی که تسبیح یادگاریش هنوز توی جانماز منه. همونی که یه روز اومدیم مدرسه دیدیم از مدرسه اخراجش کردن. همونی که یه روز همین پارسال پیارسال ها برای آخرین بار زنگ زدم خونه شون و مامانش گفت فردا شب عروسیشه تشریف بیارید...

میبینی؟ به اندازه ی دوازده سال خاطره و رفاقت جمع کردیم اما حالا به اندازه ی یک عمر غریبه‎ایم. از اون فقط یه شماره تلفن مونده توی دفترچه تلفنی که تا چند ساعت دیگه میندازمش دور... و از من؟ نمیدونم از من چی پیشِ اون جا مونده...! حالا خوب میفهمم با حبس کردن اسم و شماره‎ی آدما توی دفترچه تلفنت هیچوقت نمی تونی اونا رو تا همیشه کنار خودت نگه داری... بعضیا فقط میان تو زندگیت که برن...یه روز از لیست شماره های تلفنت... یه روزم از قلبت.

  • خانوم ِ لبخند:)

آذر، ماه آخر پاییز

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۵۶ ق.ظ

حضرت مولانا در طی غزلی در دیوان شمس می‎فرماید که:


در این برف آن لبان او ببوسیم

که دل را تازه دارد برف و شکر


مرا طاقت نماند از دست رفتم

مرا بردند و آوردند دیگر


خیال او چو ناگه در دل آید

دل از جا می‌رود الله اکبر



 1. ما فقط رفتیم یه تعدادی عکس گرفتیم و برف درختا رو تکوندیم رو سر و کله مون، بعدشم خدا رو کلی بابت دلخوشی های شش وجهی سفیدی که از آسمون فرستاده بود، شُکر کردیم...برف بدون بوسه و شِکر هم باز برفه و چیزی از ارزش هاش کم نمیشه، حتی در غم‎انگیز ترین حالت انسان : )


 2. شک ندارم که بهار زیر توده‎ای از برف پناه گرفته بود...برفِ نو...برفِ مهربان...ایمان بیاوریم به آغاز سال سرد...



 3. یک دقیقه لبخند ممتد به احترام روزهای برفی و کودکی....

شانزدهم آذر یک هزار و سیصد و نود و چهار خورشیدی |پایان همچنان باز...

  • خانوم ِ لبخند:)

یادداشت هفدهم

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۱۴ ب.ظ

"روز دانشجو مبارک" در ما نگاه


چندین سال قبل، وقتی که هنوز دانشجو نشده بودم دلم ضعف می‎رفت برای روزی که دانشجو باشم و همچین روزی یعنی مورخ شانزدهم آذرماه، از در و دیوار برایم تبریک روز دانشجو بفرستند. بر خلاف روز دانش‎آموز که نیم ساعت زودتر از کلاس درس تعطیل مان می‎کردند و سر صف‎های منظم مجبور بودیم منتظر بمانیم تا به سخنرانی‎های خواب آور مدیر مدرسه گوش کنیم و آخرش یک خودکار با نوشته‎ای که رویش حک شده بود ” روز دانش‎آموز مبارک ” بدهند دستمان، انتظار داشتم روزی که دیگر دانش آموز نیستم و مهر دانشجویی توی کارنامه‎ام خورده است، در دانشگاه جشن باشکوهی برایمان برگزار کنند و با تصور اینکه برایمان فرش قرمز پهن می‎کنند، ذوق وصف ناشدنی‎ای زیر پوستم می‎دوید...

ادامه در سایت...

  • ۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۴
  • خانوم ِ لبخند:)

معجزه‎ی موسیقی

شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۸ ب.ظ
صدای امواج دریا و صدای پیانو هر کدوم به خودی خود میتونن تو حال آدم انقلاب ایجاد کنند، چه برسه به اینکه با هم دست به یکی کنند، اونم تو قالب یه آهنگ بی‎کلام ... میشه گفت شبیه معجون شیرموز عسل میمونه تو یه روز خیس بارونی : )

بشنویم (+)
  • خانوم ِ لبخند:)

یادداشت هجدهم

شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۸ ب.ظ

"به احترام زنی که نشسته روی سکو ایستاد! برپا " در ما نگاه


چهره‎ی همیشه خندانش ، تعداد افتخارات و قهرمانی‎هایش و صندلی چرخداری که روی آن می‎نشیند، معادلات آدم را به هم می‎زند. چرا که وجود یک صندلی چرخدار به تنهایی می‌تواند پس‎زمینه‎ی ذهنی آدم را خاکستری کند و شاخصِ امید را به سمت صفر میل دهد. اما اسم زهرا نعمتی کافیست تا مانند یک مثال نقض، قافیه‎ی تمام فرضیه‎ها در مورد معلولیت را به ‎هم بریزد.

ادامه در سایت...

  • ۱۴ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۸
  • خانوم ِ لبخند:)

در انتظار هیچ!

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۷ ب.ظ

مثل آخرین برگ زرد، روی شاخه‎ی درخت حیاط، منتظرم آخرین باد پاییزی وزیدن بگیرد...

  • ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۷
  • خانوم ِ لبخند:)

به خوب ترین بهار(2)

پنجشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۷ ق.ظ

بهارم

نمی‎دانم دقیقا چه مان شده است که دوست داریم تا یکی می‎گوید حالم خوب نیست، بچسبانیمش به ماجراهای عشقی و شکست عاشقی! اینکه سعی می‎کنیم تمام دلایلی که می‎تواند حال یک نفر را بد کند، کنار بگذاریم و فکر کنیم فقط دلخسته‎های عاشق یا شکست عشقی خورده‎ها این مدلی می‎شوند، نمی‎دانم از کجا نشأت می‎گیرد. متوجه این همه اصرار برای تمرکز روی نقاط عشقی زندگی نمی‎شوم. کسی چه می‌داند قصه‎ی غصه‎های هرکس، داستان هزار و یک شب است. آدم که نمی‎تواند بیاید قصه هزار و یک شبش را تعریف کند! ما چه می‎دانیم سربالایی‎های زندگی هرکس چقدر شیب تندی داشته است که نفسش را به شماره انداخته است. ما فقط می‎توانیم نوشته‎هایش را بخوانیم. فوقش گاهی تلفن را برداریم و صدایش را بشنویم. اصلا گیرم گاهی هم قراری بگذاریم و ببینیمش. با حرف‎های نگفته‎ی دلش چه می‎کنیم که روی هم تلنبار شده است... کاری که از دست‎مان ساخته نیست. کاش لااقل انگ گرسنگی نکشیدی عاشقی یادت بره، بهش نزنیم. ما که هیچوقت سرمان را روی بالشِ خیسِ پُرگریه‎اش نگذاشته‎ایم. ما که هیچوقت کفش‎هایش را قرض نگرفته‎ایم و دو قدم با آن راه نرفته‎ایم. ما که هیچوقت ندانسته‎ایم سختی های زندگی‎اش سر به کجا کشیده است که حتا عاشقی هم از یادش رفته است. ما که بلد نیستیم گره‎ای از دردهایش باز کنیم، چرا گره‎های زندگیش را کورتر می‎کنیم...! ما که علت ناراحتی‎های دمادمش را نمی‎دانیم! دلیل رسیدنش به مرز جنون را نمی‎دانیم...شاید حال مادرش خوب نیست، شاید قوت از بین‎رفته ی پاهای پدر اذیتش می‎کند... شاید یک ترس همیشگی در دلش خانه کرده است و دست از سرش برنمی‎دارد. چمیدانم! اصلا شاید کیف پولش را دزدیده باشند و دلش برای عکس سه در چهار توی کیف پولش که هیچ نسخه‎ای از آن ندارد، تنگ شده باشد و غم از گوشه چشمش سرازیر شده باشد.

بهارم، جانِ دلم...هر گردی که گردو نیست...

پشت هر غمی، حتما که نباید یک عاشق و معشوق شکست خورده باشند...در زندگی غم‎های بزرگتری هم هست که گاهی آدم نمی‎تواند زیر بارش کمر صاف کند.


  • ۱۲ آذر ۹۴ ، ۰۰:۴۷
  • خانوم ِ لبخند:)

!

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۹ ب.ظ

+ ok, tell me your request

- a piece of shoulder

+ but why?

- for crying

  • ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۹
  • خانوم ِ لبخند:)