بهــارخواب

در نهایت آدم نمی‌نویسد که چیزی بگوید،
بلکه می‌نویسد تا چیزی را نگوید...

۳ مطلب با موضوع «از فیلم ها» ثبت شده است

*Desmond Doss:

"While everybody is taking life, I'm going to be saving it "

***


خطر لو رفتن فیلم وجود ندارد! با خیال راحت بخوانید

اگر بخواهم فیلم Hacksaw Ridge را در یک جمله توصیف کنم باید بگویم: "این فیلم روایت دلدادگی، اعتقاد قلبی و عشق به وطن در اوج خشونت است و داستان نیست."

صلح‌طلبی در قلبِ جنگ و خون‌ریزی! با کارگردانی که در به نمایش کشیدن دلخراش‌ترین صحنه‌های جنگ، برای مخاطبش ذره‌ای دل نسوزانده است. آنقدر که در بعضی لحظات قلب آدم را مچاله میکند. به هرحال اگر دوست دارید یک درام جنگی خشن را که بر اساس واقعیت تاریخی ساخته شده و شخصیتی قابل ستایش مثل دزموند داس* را به تصویر کشیده است، ببینید؛ این فیلم را با بازی فوق‌العاده اندرو گارفیلد تماشا کنید.

فیلم Hacksaw Ridge(ستیغ اره‌ای) نامزد دریافت اسکار 2017 برای بهترین فیلم و بهترین نقش اول مرد است.







*دزموند داس یک قهرمان واقعی بود که به عنوان بهیار در جنگ، جان هفتاد و پنج نفر از هم‌رزمانش را بدون شلیک حتی یک گلوله نجات داد. او یک صلح‌جوی مخالف جنگ بود.

  • خانوم ِ لبخند:)

The Pianist

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۱۶ ق.ظ
روایت جنگ:
 دریک ایستگاه رادیویی پیانو می نوازد. تلخ ترین پدیده بشری اتفاق میفتد. جنگ شروع می شود. هیچکس باور نمی کند. پیانویی که همه ی زندگی اش است و میفروشدش. خانواده ای که جانش است و از دست می دهدشان. شهری را که دوستش دارد اما مجبور به ترکِ آن می شود. قطارِ مرگی که از آن جا می ماند. احساسی شبیه عشق که ناکام می ماند. طوفانِ جنگ آرام می گیرد. پیانو می نوازد. هیچ چیز شبیه قبل نیست. جنگ، شوخی بی مزه ای است که سیاست و قدرت با زندگیِ آدم ها می کند.








  • خانوم ِ لبخند:)

wild

يكشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۵ ق.ظ


همه‎ی آن سکانس‎هایی که ذرت سرد می‎خورد! ذرت سرد و آجیل! ذرت سرد و ماهی خشک شده! ذرت سرد و... حدس می‎زدم به همین زودی از راهپیمایی‎اش دست برمی‎دارد ولی برنداشت. سکانسی که پوتین‎های کوه نوردی‎اش را پرت کرد توی دره! گفتم دیدی پشیمان شد؟ ولی نشد. سکانسی که بی آبی امانش را برید، گفتم الان یک گوشه از پا می‎افتد و آهسته می‎میمرد ولی نمُرد!

سکانس آخر آدمی را دیدم که چندین بار در طول مسیر از جانش گذشته بود! سر زانوهایش به شدت زخم شده بود. آب گندیده‎ی مرداب را خورده بود. زیر بار هیولای آبی روی کمرش له شده بود، ولی بالاخره خودش را پیدا کرده بود. سکانس آخر روی پل ایستاده بود و به دریاچه زل زده بود زمزمه می‎کرد:" تو این مسیر فهمیدم زندگی من مثل تمام زندگی‎ها، اسرارآمیز،بی‎برگشت و مقدس بود... زندگی من خیلی متعلق به من بود"...

...و گاهی آدم برای به دست آوردنِ خود واقعی‎اش و به تقاص اشتباهات گذشته‎اش، باید از روی خودش با تریلی هجده چرخ رد شود. بعد بلند شود تکه‎های خودش را به هم بچسباند، گرد و خاکش را بگیرد. دست و رویش را بشوید و دوباره نقطه را بگذارد سر خط. فقط به یک دلیل! آن هم اینکه دلش آرام بگیرد...حتی اگر چهارسال و هفت ماه و سه روز طول بکشد.

  • خانوم ِ لبخند:)