بهــارخواب

در نهایت آدم نمی‌نویسد که چیزی بگوید،
بلکه می‌نویسد تا چیزی را نگوید...

۱۰ مطلب با موضوع «یک رفیقانه آرام» ثبت شده است

و قَسَم به امید...

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۱۸ ب.ظ

کَیْفَ أَنْساکَ وَلَمْ تَزَلْ ذاکِرِی ؟

« چگونه فراموشت کنم، در حالی که تو همیشه به یاد منی!؟ »


| مناجات امیدواران |

  • ۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۱۸
  • خانوم ِ لبخند:)
نفسِ گرمِ رفاقت و معجزه‌ی کلمات اگر نبود، همان سال اول از نوشتن دست شُسته بودم و از بام وبلاگ‌نویسی پریده بودم. اما یقینا یک چیزهایی وجود داشته که 5 سالِ تمام، من را پای‌بند این خانه و کاشانه کرده است. اینجا کنار سطر به سطر این نوشته‌ها، گاهی خندیده‌ام؛ گاهی چایم یخ کرده و دلم گرم شده است و جای پای کلمات خیسش هم هنوز نم دارد!
دلم دنیا دنیا تنگ روزهای دور است و زیاده حرفی نیست؛ جز اینکه من این بچه‌ی پنج‌ ساله‌ی سربه‌هوا را با تمام مخاطب‌های خاموش و روشنش دوست دارم.  دوست‌های خاموش را به اندازه‌ی روشن‌ها و روشن‌ها را به اندازه ی نور، پَرِ چادر مادربزرگ و آب‌های دریای جنوب : )




هنر و علم و سیاست همه خوب‌اند ولی
ای به قربان همانی که رفاقت بلد است

  • خانوم ِ لبخند:)

از راست به چپ: نبات، افرا، ریحون، لیلی کوچیکه





  • خانوم ِ لبخند:)

بهارِ دلکش رسیده... دل به جا نباشد؛ انصافانه س ؟

دوشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۵۶ ب.ظ

آخرین نوشته‎ی زمستانِ بی برفِ

سال یک هزار و سیصد و نود و چهارِ خورشیدی

و

خدانگهدار...

قرار مان کنارِ لحظه ی " حول حالنا الی احسن الحال..."



حال وبلاگستان خوب بود. خوبِ خوب هم که نبود باز بلاگرها غمگین یا شاد، روزانه نویس یا خاطره نویس، می آمدند می نوشتند، می خواندند. بازی وبلاگی که راه می انداختند، موجِ نوشته های وبلاگی بود که سرازیر می شد. حال کامنت دونی ها خوب بود. اگر روزی ده بار لیست نوشته های دوستان را رفرش نمی کردی، دلت تنگ می شد. وسطِ حال خوب مان، طوفان شد. نیمی از نوشته ها را باد برد. اما انگار طوفان فقط نوشته هایمان را نبرد، چیزهای دیگری را هم زد زیرِ بغلش و با خودش برد که همان موقع نفهمیدیم. چیزهایی مثلِ همسایه های قدیمی، دل و دماغِ نوشتن، رمقِ کامنت گذاشتن و حوصله ی خواندن را هم با خودش برد. یک ماه ننوشتیم. وقتی هم برگشتیم، دیگر مثلِ قدیم دست مان به کیبورد نرفت. یواش یواش دو روز یکبار وبلاگ مان را چک کردیم. ستاره ی کنار وبلاگ های خوانده نشده، کم فروغ شد. آهسته آهسته یادمان رفت ترکِ دیوار و بوی قرمه سبزی همسایه ی بغلی و کتاب و شعر و موسیقی، بهانه های کوچکی بودند برای نوشتن، برای دورِ هم بودن، برای چراغِ وبلاگ را روشن نگه داشتن. از یک روزی به بعد، انگار دیگر هیچ سوژه ای برای نوشتن در وبلاگ پیدا نشد. شاید هم خودمان چشم هایمان را بستیم و دلمان خواست دیگر نبینیم. خب بالاخره گاهی آدم مجبور است با چشم های بسته زندگی کند و زندگی با چشمانِ بسته غمگین است. آدم برای اینکه چشم هایش را روی بدی ها و سیاهی ها و زشتی ها ببندد، به اجبار، فرصتِ قشنگ دیدن را هم از دست می دهد. فیلمِ زندگی با چشمانِ بسته را که دیده اید؟!

کاش می شد آدم یکی از چشم هایش را به روی سیاهی ها ببندد و دیگری را باز نگه دارد برای قشنگ دیدن، برای قشنگ خواندن، برای قشنگ نوشتن... ولی کاش را کاشتیم، سبز نشد که نشد. زندگی با دو چشمِ باز، درد دارد ولی هنوز قشنگ است. مثل وبلاگ نویس بودن. مثل دوستی‎هایمان که به قول رادیو چهرازی:


دوستی، گاهی جنون آمیز است، گاهی خلسه ناک و، گاهی ساکت و غروب با قطارِ لیوان ها. گاهی از میانش چیزهایِ این طوری پیدا می‌شود، گاهی هم سرَش را تویِ لاکِ خودش می‌برد. امّا دوستی مثلِ هیچ چیز نیست. امّا دوستی، مثلِ کوه سرِ جاش هست و، مُدام تویِ دیگ اش چیز های نامنتظر می‌جوشد. جنون هست؛ البتّه دل تنگی هم هست. اصلن انگار ما با دلِ تنگ زاده ایم. دل مان برای هر چیزِ کوچک، چه قــــدر تنگ است. باید برای تو می‌نوشتم قدر دانِ همه ی دوستی و جنون و دل تنگی، هستم.

آدمی به فَرد می‌میرد. تنها به جمع است که زنده است و معنا دارد. و من جمع را، یادَ م هست، قدرش را می‌دانم؛ گیرم سال تا سال دهانم به گفتنش باز نشود. این طور انگار آدم رازِ هستی را می‌داند. خیالش تخت است انگار. تازه این ها به کنار، کسی چه می‌داند؟ دوستی هر روز چیز های تازه می‌زاید.

مگر نه ؟

  • خانوم ِ لبخند:)

چهار سال و یک روزگی

پنجشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۰۷ ب.ظ

درست چهار سال و یک روز پیش بود. هنوز زمستون بود. تو گیر و دارِ ترمای اول دانشگاه و خونه تکونیای عید و بیست و پنج روز مونده به بهار، کرکره ی وبلاگم رو تو بلاگفا کشیدم بالا و گفتم الهی به امیدِ تو...با یه قالبِ فکستنیِ آبی شروع کردم که آدم برفیِ هدرش رو عاشق بودم. اسمش رو گذاشتم "قابی به وسعتِ ضربانِ زمان". از هر دری گفتم و شنفتم. شکلِ خودم بودم. بیشتر، حس های خوب مو نوشتم. غر زدم ولی کم زدم. با چشمِ خیس، با لبِ خندون، با خستگیای جسمی و روحی، با دل خوش و ناخوش...اما موندم و نوشتم. اسم وبلاگم رو تغییر دادم. از بلاگفا دل کندم و دلم به بیان خوش شد. رفقایِ وبلاگیِ قدیمیم آب رفتن، غصه خوردم. بعضی از رفقا هم موندن و پررنگ تر شدن، حقیقی تر، دوست تر، رفیق تر...یه گوشه از قلبم به نام شون شد. فیسبوک بود، اینستاگرام اومد، وایبر رفت، تلگرام هست، بلاگفا نابود شد ولی برای من هیچ گوشه ای از دنیای مجازی، دنج تر و امن تر و سر به زیر تر از وبلاگ نشد.

برای کسی که تا حالا پارو نزده و پاش به جزیره ی وبلاگ نویسا باز نشده، نمیشه از قشنگیای نوشتن گفت. مثل اینه که بپرسیم چرا سمفونی نُهُم بتهوون قشنگه؟ اگر زیباییش رو نفهمی هیچ کس نمیتونه بهت بگه چرا...


+ تمامِ آرامش و بی حاشیه بودن این چهار سال رو مدیون نگاهِ مهربون دوستایی هستم که بی چشمداشت کنارِ من و نوشته هام بودن و هستن : )




  • خانوم ِ لبخند:)

برای دورهای خیلی خیلی نزدیکِ قلبم

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۰۲:۰۰ ب.ظ
روزی که وارد دنیای وبلاگ نویسی شدم هیچوقت فکر نمی‎کردم بتونم آدمایی رو پیدا کنم که همراه و همدل و همرازم باشن. دوستایی که با وجود فاصله‎های جغرافیایی، خیلی نزدیک تر از اون چیزی هستن که بتونی تصور کنی... انگاری تو کنجِ قلبت، دنج‎ترین جای ممکن رو پیدا کردن و یه خونه‎ی با صفا ساختن... یکی به تعداد کلِ اعضای خانواده کلید درست کرده...یکی اسپند دود کرده ... یکی باغچه رو غرقِ گل کرده...یکی حوضِ وسط خونه رو رنگِ آبی زده و ماهی گلی ها رو تو آب رها کرده...یکی دیوارا رو نقاشی کرده به رنگ اِسمامون...یکی حیاط رو آب و جارو کرده و فرش پهن کرده و سفره انداخته...یکی آش رشته پخته و ریخته توی ظرفای گلِ سرخی...یکی از در با نونِ سنگک تازه وارد شده و به همه لبخند زده...یکی چایِ هل دم کرده و استکانِ کمرباریک چایِ هرکس رو کنارش گذاشته و سفارش کرده تا یخ نکرده و از دهن نیفتاده بخورن...یکی هم دوربینِ آنالوگِ قدیمی رو برداشته و همه رو تو یه قاب جمع کرده و گفته بگین "سیییب"...و این شده اولین سکانس از فیلم زندگی بلاگیا.

یه روز مطمئنم وقتی نشستم روی زمین و دارم موهای بهار و میبافم، نگاهم میفته به رنگ سبز همیشه کمرنگِ روبانی که انتهای موهاش میبندم و بوی نرگس میپیچه توی سرم و دلم خیلی تنگ میشه. یه روز وقتی پشت چراغ قرمز، پلی لیست موزیک، اتفاقی میرسه به اون آهنگِ شاد، چشمام خیس میشه و پشت عینکِ آفتابی هیچکس از قطره های اشکم با خبر نمیشه. یه روز با دیدن عروسک جغدِ بچه ای که تو خیابون میبینم، دلم حتما ضعف میره. مطمئنم یه روز وقتی صدای خودمو می شنوم که اتفاقی توی فیلم های موبایل ضبط شده، خنده م میگیره و حتما دلم می خواد دوباره یه چیزی به یاد اون روزا ضبط کنم و بفرستم برای دوستایی که صداشون بخش مهمی از صداهاییه که دلم نمیخواد هیچوقت از حافظه ی شنیداریم حذف بشه...یه روز اگر زنده باشم، وقتی شمع تولد سی سالگی مو فوت می کنم مطمئنم درست مثلِ روز تولد بیست و سه سالگیم، لبخند و بغضم باز سرِ اول شدن شوخی شون میگیره و من باز به جبر جغرافیایی لعنت می فرستم و زیر لبم زمزمه می کنم ...
تو اون سال ها، زندگی بی شما یه فیلم صامت بود.شما که پیدا شدین، صداش گُل کرد. خنده هاتون زندگی مو زیباتر...خنده هاتون، غصه هامو کم میکرد... 

+تمام قد مدیون بودن تان هستم رفقای جاان : )

  • خانوم ِ لبخند:)

شیرینِ من!

دوشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۴ ب.ظ

همه چیزهایی را که دوستشان دارم به اسم شیرینی ها نام گذاری می کنم. مثلا نبات، پشمک، شکلات، آبنبات، ناپلئونی، خامه ای و الی آخر که البته به نسبت درجه ی محبوبیت شان برای اشیا و افراد انتخاب می شوند.

اسمش را گذاشته ام شیرین!

شیرین یعنی تمام خوبی ها را یکجا داشتن. شیرین یعنی همه ی شیرینی های خوشمزه ی دنیا را ریخته باشند توی یک شیشه و مخلوطی ناب درست کرده باشند که عطرش آدم را کلافه می کند. شیرین یعنی خلاصه ی حس های خوبِ من.

جانان و دلبر و بهار و شیرین!! خانواده خوبی می شویم. نه؟

  • خانوم ِ لبخند:)

به گمانم تب کرده است...

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۵۲ ق.ظ

این کامپیوترهایی که قرار است ویندوزشان عوض شود و درایوهایشان با تمام محتویاتش فرمت شوند! کامپیوترهای غمگینی هستند. این ها را چند ساعت قبل از به خاک سپرده شدنِ اطلاعاتشان، بغل کنید. یک لیوان چایِ هل دار بریزید و کنارشان بنشینید. دستی روی شانه‎اش بکشید تا گرد و خاک هایش بریزد و بداند هرچقدر هم عزیز باشی، یکروز دستی روی شانه ات می زنند و بهت می گویند تاریخ انقضایت گذشته است رِفیق.

کامپیوترها هم مثل آدم ها، وقتی متوجه می شوند قرار است حجمی از داشته هایشان را یکهو از دست بدهند، بد قلق می شوند و نیاز به دلداری دارند. لطفا چند ساعت قبل از وقوع حادثه، کنارش بمانید و آهنگی را از توی پلی لیست قدیمی اش پلی کنید. خاطره ای را از گوشه موشه های هاردش بیرون بکشید و به رویش لبخند بزنید. فیلم هایی را که زحمت نگه داری اش را کشیده است، پیدا کنید و یکجای دیگر سیو کنید تا زحماتش به هدر نرود. بهش قول بدهید که با چیزهای نو و برنامه های بهتر برخواهید گشت. با یک سیستم عامل جدیدتر و دستی پر تر...قول بدهید دوباره برمیگردید و فایل هایش را می سازید، آهنگ هایش را بر میگردانید. توی نت هایش، خاطرات جدید تر می نویسید، عکس های بیشتری باهاش تماشا می کنید، جگر گوشه هایش را برمی گردانید، باهاش برنامه می نویسید و پروژه هایتان را تکمیل می کنید. بهش یادآوری کنید به اندازه ی قبل دوستش خواهید داشت و دوباره میشوید یارِ غار هم...

سعی کنید این ها را بهش بفهمانید، یکجوری که باورش شود. آخر کامپیوترها زیادی شبیه انسان ها هستند، غمِ رفتن و یکباره از دست دادن، ممکن است روی شانه هایشان سنگینی کند و دیگر هیچوقت ویندوز جدید شان بالا نیاید. درست مثل بیماری روی تخت بیمارستان که هیچ تلاشی نمی کند تا کوه های روی مانیتور به خط صافِ بی نهایتی با صدای بوق ممتد تبدیل نشود.



پ.ن: الان چند ساعت است گذاشتمش روی پایم، جلوی رویم و داریم با هم خوش و بش می کنیم. هر دو سفت و سخت پای قول هایمان ایستاده ایم. من قول داده ام دوباره برمیگردم کنارش... او قول داده است در مقابل تغییرات، مقاومت نکند و از خودش روی خوش نشان بدهد : )


  • خانوم ِ لبخند:)

ممنونم رِفیق

پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۰۱ ب.ظ

یک نفر که نمی‎شناسمش به ایمیل متروکه‎ی وبلاگم ایمیل فرستاده که "سلام رفیق[ ر را با کسره بخوانید]،بخند و شاد باش"

بعد همان اولِ ایمیل دوخطی اش نوشته است لطفا جوابِ این پیام را نده...

اسم و فامیلش برای من غریبه است اما چقدر نوع بیانش برایم آشناست. فقط آن‎هایی که مرا خوب می‎شناسند می‎دانند "رفیق جان" تکیه کلامم برای صدا زدن دوستانم است و چقدر کلمه‎ی رفیق به کسره‎ی ر را دوست دارم.

  • خانوم ِ لبخند:)

و اگر از تپش افتاد دلم...

چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۳۳ ق.ظ
ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگیت مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است



از آخرین زمستانی که مهمانت بوده ام تا به الان که چهار سال گذشته، در دلم یکریز برف می‎بارد... چه کنم این روزها دلم به هیچ کس و هیچ چیز گرم نمی‎شود. دلم برای سپیده‎ی صبحی که خورشیدش از آسمان حرم طلوع کند، برای آن راهرویی که وصل می‎شود به صحن گوهرشاد، برای تماشای کبوترهای روی گنبدت تنگ شده است ولی چه کسی می‎داند چه اندازه دلم تنگ است برای دو رکعت نمازی که روی فرش‎های پهن‎شده‎ی صحن آزادی بخوانم برای آرامش ِ از دست رفته‎ی این دل ِ ناماندگار ِ بی درمانم...


  • ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۳۳
  • خانوم ِ لبخند:)