بهــارخواب

زندگی زیر پوست شهر

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۵۳ ق.ظ

همین امشب زندگی را دیدم که دستش در دست‎های مردی حدودا چهل ساله جا خوش کرده بود. وسط پیاده رو بالا و پایین می‎پرید و من قدم هایم را آهسته‎تر کرده بودم که از پشت سر قدری تماشایش کنم. آقای حدودا چهل ساله به زندگی نگاه می‎کرد و برایش می‎خواند:

" عسل من کیه؟" زندگی یک قدم برمی‎داشت و با آهنگ لطیفی می‎گفت" من، من"،

"عشق من کیه؟"، " من، من"، " زندگی من کیه؟"، "من، من"

زندگی، دخترک مو مشکی سه چهار ساله‎ای بود که خیلی خوب از پس نقش ‎‎اش برآمده بود، چشم‎هاش برق می ‎زد و از پدرش بی‎محابا دل می‌بُرد؛ بی توجه به اینکه چرا انقدر باران نمی‎بارد، آدم ها چرا انقدر اخمالو شده‎اند و زندگی چرا این همه یکنواخت شده است.


  • ۹۵/۰۸/۲۳
  • خانوم ِ لبخند:)

نظرات (۷)

چی شد زندگی
بقیش کو ؟
پاسخ:
باهاش هم مسیر نبودم متاسفانه... زندگی رفت یه طرف! منم طرف دیگه

برمی گشتیم به آن دوران بچگی هیچ چیز یکنواختی نبود...هیییی

پاسخ:
حیف که یه دور زدن ممنوعِ بزرگ، زدن جلو رومون آبی جان...
  • ɐɹɐɓol •_•
  • عکسو ^_-
    پاسخ:
    خیلی خوبه : )
    به به چه خوب بود این نوشته
    پاسخ:
    ممنون عزیزِ من : )
    عزیزمممممم:)
    پاسخ:
    من به خودم می گیرم:))
    حانیه ان شاءالله زندگی باهات راه بیاد..آمین را بلند می گویم.بهار واقعی تو هم می آید..زمستان همیشه نمی ماند..کاش قصه مثل آفتاب و مهتاب نباشد که هیچ وقت باهم قدم نزدند.
    پاسخ:
    الهی قربون تو و دعا کردنات: ) خیلی دوستت دارم یلدا...
    منم امیدوارم یه روزی بهار واقعی رو تجربه کنیم همه. انتظار سخته
  • بانوی عاشق
  • بچه ها عشقن:)
    پاسخ:
    موافقم : )
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی