بهــارخواب

در نهایت آدم نمی‌نویسد که چیزی بگوید،
بلکه می‌نویسد تا چیزی را نگوید...

۲۲ مطلب با موضوع «خونه ی باهار کدوم وره» ثبت شده است

چنان که حُسن یوسف نور را ، نوزاد چند روزه شیرِ مادر را، سوزنبان خسته‌ی بعد از بیست و چهار ساعت شیفت سنگین خواب را ، مثل زنِ بارداری که لواشک آلبالو را، مثل تَرَکِ ریز پوست کنارِ ناخن که چسب زخم را، مثل دانش‌آموزی که وسط امتحان دیکته جوهر خودکارش تمام شده، خودکار را...


  • خانوم ِ لبخند:)

خوشا ‌پر کشیدن *

جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۸ ق.ظ

یکجا نشینی شوخی سنگینی بود که محیط با انسان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها کرد. کاش مرغ مهاجر بودم.

  • ۱۲ آذر ۹۵ ، ۰۲:۱۸
  • خانوم ِ لبخند:)

تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای! چه دانی؟ *

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۴۰ ب.ظ

هر روز دمدمه‎های ظهر پرده‎ی پنجره‎ی آشپزخونه رو که رو به حیاطه می‎زنم کنار و وقتی می‎بینم نه زمین خیسه نه آسمون ابریه! به مامان می‎گم: مامان بارون نیومد؟ میگه: نه! هوا رو ببین! اصلا نشونی از بارون داره؟

مثل همه‎ی وقتایی که می‎دونم قرار نیست اون اتفاقی که منتظرشم بیفته ولی به هرکس می‎رسم می‎پرسم نشونی ازش نداری؟ هنوز وقت اومدنش نشده؟



*سعدی

  • ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۷:۴۰
  • خانوم ِ لبخند:)

حکایتِ آدم است و دنیا

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۵۲ ق.ظ

فهمیدن درد داشت. اگر نه! ماهی گُلی وقتی می‎فهمید به جای دریا او را انداخته اند توی تُنگ، انقدر با بی‎قراری خودش را به در و دیوارِ تُنگ نمی‎کوبید.

  • ۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۲:۵۲
  • خانوم ِ لبخند:)

دوشنبه‎های ترم هفت

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۰۷ ب.ظ
همه ی دوشنبه عصرهای پاییزِ دو سال پیش، صندلی چوبی دسته‎دارم را می‎چسباندم به پنجره ی درازِ کلاسی که شماره اش را به خاطر ندارم و از آن بالا آدم های توی حیاط وسطی را تماشا می کردم و عین خیالم هم نبود که استادِ ریزه نقش و عینکیِ دیتابیس، پاورپوینت را تند تند ورق می‎زند و وقتی از داده و موجودیت و درج در پایگاه داده حرف می‎زند، اصلا از چه حرف می‎زند؟ جنسِ آرام و نازک صدایش بیشتر شبیه لالایی ای بود که در یک عصر پاییزی کسی توی گوش‎ات زمزمه کند و تو دلت بخواهد سرت را روی شانه ی دیوار لم بدهی و به این فکر کنی چقدر خوشبختی که همه ی دوشنبه های یک ترمِ پاییزی که از قضا شلوغ ترین و طولانی ترین روز درسی هفته هم هست، همیشه یک صندلی کنار پنجره برای تو خالی می ماند. مخصوصا اگر باران هم بزند.
چقدر جایم کنار پنجره خالی است. یعنی بعد از من هم کسی غروب دوشنبه ها سرش را به چارچوب پنجره‎ی کلاس طبقه سوم تکیه داده و لیس زدنِ بستنیِ آدم های حیاط وسطی را از آن بالا تماشا کرده و چشم هایش پُر و خالی شده است؟
  • ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۷
  • خانوم ِ لبخند:)

ما هیچ؛ ما نگاه

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۲۹ ق.ظ

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا درِ میکده شادان و غزل خوان بروم*




*|حافظ |

  • ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۲۹
  • خانوم ِ لبخند:)

ملالی نیست جز...

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۳ ب.ظ

خبر اینکه ما از رفاقت در محضر بعضی ها استعفا داده ایم. خبر اینکه دلمان دیگر بهشان خوش نیست. خبر اینکه دیگر منتظر نیستیم خبری، خطی، پیامی از آن ها به ما برسد. خبر اینکه دیگر از دیدن شان دوکیلو قند که هیچ، یک حبه قند هم در دل‎مان آب نمی‎شود. خبر اینکه کنارگذاشتنی ها را باید گذاشت کنار. خبر اینکه دلمان هم اگر برایشان تنگ بشود، دیگر کاری از دست ما ساخته نیست. خبر اینکه از چشم مان افتاده اند، سقوط کرده‎اند. خبر اینکه تنهایی عزیزمان را دوست تر داریم. خبر اینکه حصارِ جمع و جورتری دور محوطه ی قلب مان کشیده ایم. خبر اینکه لب پشتِ بوم دل ما دیگر هیچ پرنده ای ساکن نمی شود، مگر موقتی و کوتاه.

راست می گفت صمد آقای بهرنگی که بالاخره در زندگی هر آدمی یک نفر پیدا میشود که بی‎مقدمه آمده، مدتی مانده، قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته. آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست. اینکه بعد از روزی روزگاری ، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،
آن شخص چگونه توصیفت میکند مهم است. اینکه می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهم‎ترین اشتباه زندگی‎اش...اصلا می شود روی دوستی ات حساب کرد یا نه. اینکه به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند، از همه چیز بیشتر اهمیت دارد. وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند.


پ.ن: لزومی به توضیح دادن درباره مخاطب داشتن یا نداشتنِ نوشته هایم نمی بینم : )
  • ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۳
  • خانوم ِ لبخند:)

خسته، خسته، از راه‎کوره های تردید می‎آیم*

دوشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۱۵ ب.ظ

کف دستم را که نگاه می کنم سرم گیج می رود. هزار خط و خطوطِ شکسته. هزار مسیرِ به هم گره خورده. هزار راه نرفته و نرسیده. دستم را روی پیشانی ام می گذارم تا سایه شود برای چشم‎هام و انتهای هر مسیر را بهتر ببینم، سوی چشم‎هام یاری نمی کند. انگار همه ی راه ها از یکجایی به بعد گُم‎ات می کنند. از یکجایی به بعد محو و ناخوانا می شوند. از یکجایی به بعد خسته می شوند و دیگر ادامه پیدا نمی کنند. در این میان، دوتا خط هستند که از باقی خط ها پررنگ تر هستند. دو تا شاهراه که وقتی با ادامه نگاهم دنبال شان می کنم، میلِ به هم نزدیک شدن و یکی شدن را دارند اما این خوشحالم نمی کند. درست جایی که قرار است بشود نقطه تلاقی دو تا شاهراه، انگار یک نفر پای‎اش را گذاشته وسطِ این دو و با تمامِ جانی که در بدن دارد، دست هایش را وسیله کرده تا این تلاقی رخ ندهد. و خط های پررنگِ خسته ای که به شوقِ درهم شدن، مسافتِ طولانی‎ای طی کرده بودند اما حالا در انتهای مسیر به موازی شدن رضایت داده اند و رنگ باخته اند. هرچه چشم هایم را تنگ تر می کنم، بیشتر مطمئن می شوم که پایانِ دو خطِ موازی رسیدن نیست. جانا، ما انقدر تاب نمی‎آوریم که باور کنیم طبق قوانینِ ریاضی، دو خطِ موازی در بی نهایت به هم می رسند. جانا! تا بی نهایت صبر کردن از ما برنمی آید دیگر. اگر بدانی.


*|احمد شاملو|

  • ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۵
  • خانوم ِ لبخند:)

طعمِ شیرینِ خیال

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۴۳ ب.ظ

بوی نم حالم را خوب می کرد. رنگِ سبز حالم را به جا می آورد. دلم می خواست پنجره ی اتاقم را که باز می کردم، تا چشم کار می کرد فقط سبز بود و بوی نم باران می پیچید در فضای اتاق و سر مست می شدم از هر نفسی که توی سینه ام فرو می دادم.... هر روز صندلی ام را می گذاشتم کنجِ بالکن؛ و هر روز خورشید موقع غروب می افتاد توی استکان چای ام و ذوب میشد. آنوقت آن را سر می کشیدم و دلم روشن می شد. روشن به همه ی روزهای خوبِ هنوز نیامده...روشن به همه ی اتفاقاتِ خوبِ در راه مانده...روشن به تمام نامه هایی که پستچی یک روز بالاخره پیدایمان می کند و به دست مان می رساند؛ درست همان وقتی که هوا بوی لیموی تازه و بابونه می دهد...روشن و گرم به حضوری شیرین و اتفاقی...


| عکاسِ عکس: آقای سینا سیاوشان |




  • خانوم ِ لبخند:)

روزها گر رفت گـو رو ، باک نیست *

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۱۷ ق.ظ

من همیشه آدم معمولیه ی قصه بودم. موهایم را برای بیرون گذاشتن از شالم فرم نمی دادم؛ مقنعه چانه دار هم سر نمی کردم. جنس حرف هایم برای اطرافیانم جذاب نبود؛ کم کم یاد گرفتم گوشِ خوبی باشم. چشم هام ساده بود. کمتر ریمل می زدم. نه اینکه دوستش نداشته باشم، نه! فقط چشم هام را اذیت می کرد. دخترِ بیست و سه-چهار ساله ی درونم همیشه زورش به دختر هفده هجده ساله ی بازیگوشم می چریید اما هیچ وقت پیروز نشد مرا مطلقا مالِ خودش بکند. یعنی خودم نگذاشتم. اصرارِ بیهوده ی مامان را برای خریدن دستبند طلا و دست کردن النگوهایم، هیچوقت درک نکردم. دست های خالیِ بی النگویم را بیشتر دوست داشتم. خیلی بیشتر. برای نمایشگاه کتاب و رسانه های دیجیتال بیشتر از نمایشگاه طلا و جواهرات ذوق داشتم. از اول ابتدایی تا پیش دانشگاهی در مدرسه دولتی درس خواندم و با سی چهل تا دانش آموز دیگر آنقدر زدیم توی سر و کله هم که دورانِ طلایی مدرسه تمام شد. یک روز هم به خودم آمدم دیدم در دانشگاهِ دولتی شهر خودمان قبول شده ام که هرچه سعی کردم دوستش داشته باشم، نشد. یک سال پیش هم برایمان جشن فارغ التحصیلی گرفتند. یعنی حقیقتش اینکه خودمان بساطش را مهیا کردیم. کیک خریدیم. مهمان دعوت کردیم. گل رز سفارش دادیم. همین روزهای خردادماه سالِ گذشته بود. گرم و طولانی و خسته از امتحانِ آزمایشگاه الکترونیک، اما همراه با یک شوقِ فروخورده در چشم های متلاطم مان. کلاه مان را پرت کردیم بالا و از اینکه قوانین مسخره ی دانشگاه مان را زیر پا گذاشته بودیم، خوشحال بودیم. روز آخر هم رفتم بابت تسویه حساب و باقی کارهای فارغ التحصیلی ام. سه هزار و پانصد تومان دادم که دو هزار و پانصد تومانش بابت بدهکاری به کتابخانه بود و هزار تومانش بابت تمبری که باید روی مدرک می خورد. بعد مدرک فارغ التحصیلی ام را گذاشتند کف دستم و گفتند مبارکت باشد خانم مهندس. خوش آمدید. آنقدر بی تشریفات که انگار از کلاس نقاشیِ تابستانه ی سال های دور کودکی فارغ شده باشم. صد و چهل و یک واحد را پاس کرده بودم. شش واحدش را افتاده بودم و با تاخیر پاس کرده بودم که فقط خودم می دانم چرا. سه واحدش را هم حذف کرده بودم. همین قدر معمولی. همین قدر غمگینانه... غم انگیزی اش هم را تنها خودم می دانم که هر از چند گاهی دلم به گوشه ی خاطرات و آرزوهای گذشته ام گیر می کند و نخ کش می شود.


پ.ن: هی گفت بنویس! گفتم دوست ندارم غمگین بنویسم. گفت بنویس غمگین بنویس...

بعد از این همه روز ننوشتن، همینقدر معمولی بلد بودم بنویسم. می نویسم، غیر از اینجا کجا را دارم بروم مگر؟


  • خانوم ِ لبخند:)