بهــارخواب

در نهایت آدم نمی‌نویسد که چیزی بگوید،
بلکه می‌نویسد تا چیزی را نگوید...

۳۰ مطلب با موضوع «وقایع اتفاقیه» ثبت شده است

عکسش را کنار سفره هفت‌سین دیدم که سرش را کج کرده بود و لبخند همیشگی‌اش هنوز روی لب‌هاش بود. یک لحظه دلم برای زنگ تلفن آن روزهایمان تنگ شد؛ دوست داشتم من اولین نفر باشم که گوشی را برمی‌دارم. اشتیاق شنیدن صدایش از پشت تلفن، حرف‌های تمام‌نشدنی‌مان و تلفن نقره‌ای سیم‌دار مان را هنوز یادم هست.

چندسالی هست که یک تلفن بی‌سیم خریده‌ایم به جای آن تلفن نقره‌ای اول‌مان و درست چندسال است که موقع شنیدن صدای زنگش، خودم را به نشنیدن می‌زنم. شاید دلم بهانه‌ی تلفن قبلی‌مان را می‌گیرد که موقع حرف زدن‌مان سیمش را بی اختیار بپیچم دور انگشتم و زمان از دستم در رفته باشد. شاید هم چون آن طرف تلفن کسی نیست که حرفِ زیادی باهاش داشته باشم.

***

بهار را با امید، دلِ تنگ و بوسه روی گونه‌ی مادرم شروع کردم. باشد که با امید، دلِ گشاده و بوسه روی گونه‌ی مادرم تمامش کنم.

  • خانوم ِ لبخند:)

آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود...*

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۴۱ ب.ظ

مردِ مو نقره‌ایِ سرزمینِ شعرها، بیا این‌طور فکر کنیم که خدا هم دلش برای چند بیت شعر ناب عاشقانه، سخت تنگ شده بود که دلش خواست دمدمه‌های سال نو، درست وقتی که اسفند داشت ته می‌کشید، تو را به بزم شعر و غزل و بهار خودش مهمان کند و جای خالی‌ات اینجا بدجور توی ذوق بزند.


*افشین یداللهی

  • ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۱
  • خانوم ِ لبخند:)

یک جای کار لنگ می‌زند که اسفند با آن همه بوی خوش و باران بی‌هوا و آدم‌های پُر تکاپویش، حالم را خوب نمی‌کند.

  • خانوم ِ لبخند:)

به گمانم هشت نُه ساله بودم. سن و سالم دقیق در خاطرم نیست و اهمیتی هم ندارد. انقدری بزرگ شده بودم که الف را از ب تشخیص می‌دادم و دیگر برای خواندن کتاب قصه‌هایم به نفر دومی نیاز نداشتم. ثلث سوم بود و معدلم بیست شده بود. موقع نشان دادن کارنامه‌ام حرف جایزه را پیش کشیده بود و من اسم آن کتاب قصهه که چندشب قبل پشت ویترین کتاب‌فروشی دیده بودم از دهنم پریده بود بیرون. آدرس کتاب‌فروشی را گرفته بود و قول داده بود که چند روز دیگر کتاب قصه‌ی پشت ویترین برای من باشد. حتی اسم کتاب قصه را هنوز از یاد نبرده ام. آن روز توی کتاب فروشی به خاطر همین اسم عجیب و غریبش خواسته بودمش..."پسر هلو، قلعه لولو! "

آن کتاب داستان، چند روز بعد پیش رویم بود و من؟ احتمالا روی ابرها بودم از خوشحالی...

16سال بعد:

پیرتر و تکیده‌تر از آن است که تصورش بغض را مهمان گلویم نکند. وقتی تنهایی روی تک‌تک لحظات آدم می‌نشیند و به عقدِ انسان درمی‌آید، شانزده سال می‌شود صد و شصت سال، می‌شود هزار و ششصد سال، می‌شود شانزده هزار سال و من به چشم دیده‌ام که غول تنهایی چطور آدم خواستنیه‌ی کودکی‌هایم را از پا در می‌آورد. حالا از او چه مانده است؟ چند شوید تار مو روی سرش، حافظه‌ای که هر روز قسمت بیشتری از آن پاک می‌شود، چشم‌هایی که در انتظار پر کردن تنهایی به در التماس می‌کنند و حرف‌هایی که بی‌اراده و شبیه یک نوار کاست پر شده روی تکرار است. آخرین بار جمعه هفته گذشته بود که دیدمش. عینکش را زده بود و از خوشحالی دیدن ما، قصه می‌بافت. درست مثل بچه‌هایی که هرکاری می‌کنند مهمان‌شان فقط کمی بیشتر بماند. سرم پایین بود و اسم قرص‌هایش را در گوگل سرچ می‌کردم. این قرص به منظور آهسته‌تر شدن روند فراموشی و روان‌پریشی...

موقع خداحافظی سراغ شوهر نداشته‌ام را گرفت، خندیدم. گفتم "هنوز ازدواج نکردم که عمه‌جون". خندید. گفت "نکنه شوهر کردی به من خبر ندادی، من خیلی دوس دارم بیام عروسیت هاااا". صورت نحیفش را بوسیدم و از زندگی بی‌عشق، بی‌بچه، بی‌ثمره ترسیدم. برای اولین بار از تنها ماندن ترسیدم. از آلزایمر، انتظار و درِ همیشه قفل ترسیدم. آرزو کردم دفعه‌ی بعد که به دیدنش می‌آیم، اسمم هنوز در خاطرش مانده باشد.

  • خانوم ِ لبخند:)

دویدن ثانیه‌های عمرم را وقتی فهمیدم که بزرگ شدن دیگر قد کشیدن نبود و قد شلوارم کوتاه نشد، دلم برای چیپس و پفک‌های توی سوپرمارکت غش و ضعف نکرد، آرشیو وبلاگم هی قد کشید اما نوشته‌هایم آب رفت؛ کوتاه‌تر شد، تکیده‌تر...! وقتی که عکس کانتکت‌های گوشی از تک نفره به دونفره تغییر کرد و سه نفره شدن‌ها و آن دست و پاهای کپلی سر و کله‌اشان پیدا شد. وقتی از شیرجه زدن در قسمت عمیق استخر ترسیدم. وقتی که دل بریدم...از آدم‌ها از خاطره‌ها از عکس‌ها از ایمیل‌ها. وقتی که دیگر برای ساعتِ نصب شده روی دیوار اتاقم باتری نخریدم و عقربه‌هایش تا به امروز روی یک ربع مانده به یازدهِ شب خواب مانده است. وقتی که دست کشیدم از دوست داشتن و آب از آب تکان نخورد. وقتی پاییز بدون درس و مشق و بوی کتاب و کاغذ خورد توی ذوقم و دلم برای دانشجو بودن، برای هشت صبح‌های بدون صبحانه و حتی غمِ پشتِ درِ کلاس ریاضی مهندسی ماندن، تنگ شد. وقتی زمستان دیگر شبیه زمستانِ عکس‌های آلبوم، برفی و سپید و پُرخاطره نبود و بوی پوست پرتقال و نارنگی روی بخاری نمی‌داد. وقتی که دیگر بیست و چهارم هیچ دی ماهی، بیست و چهار ساله نخواهم شد!




پ.ن: ممنون از محبتت که برای ح جیمی نوشتی مهردخت نازنینم. کلماتت به من جون تازه داده : )


  • خانوم ِ لبخند:)

رستگاری با اُملت

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ب.ظ

از خِلال روزمرگی‌ها:

همیشه دلم می‌خواد بدونم بعضی ترکیب‌های شگفت‌انگیز مثل دلمه یا مخلوط تخم‌مرغ و گوجه رو چه کسی کشف کرده؟ اولین بار کی بوده که تونسته به تخم‌مرغ به یه شکل متفاوت نگاه کنه و مبتکرانه یه تخم‌مرغ ساده رو به یه غذای تقریبا همه‌پسند تبدیل کنه؟ فلسفه‌ی ترکیب غذاها همون‌قدر برام جالبه که فلسفه‌ی به هم وصل کردن حروف و ساختن کلمات. به نظرم آدمای باهوش فقط اونایی نیستن که فرمولای ریاضی و شیمی رو کشف می‌کنن یا قضایای هندسی رو اثبات می‌کنن یا کسانی که دست به ساختن زبان و واژه‌های نو میزنن، بلکه مخترع املت هم آدم باهوش و باذکاوت و احتمالا تنبلی بوده و ترکیب خوشمزه‌ای ساخته که میشه تو وعده‌ی صبحانه و ناهار و شام خورد و هی غصه‌ی "حالا چی بخوریم؟" رو نخورد. البته اگر چند پَر ریحون و نون تازه و لیموی خوش‌عطر و یه لیوان دوغ مَشتی هم کنارش باشه و توی ماهیتابه رویی درست شده باشه که دیگه می‌شه همه‌ی غم‌ها رو برای ساعتی از یاد برد!


  • خانوم ِ لبخند:)

این روزها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها مثل آبی که توی مُشتم گرفته باشم از لابه‌لای انگشتانم چکه می‌کند و هرچه مشتم را محکم‌تر می‌کنم و انگشتانم را بیشتر به هم می‌چسبانم تاثیری در آهسته‌تر فرو ریختن آب از درون مشت کوچکم ندارد. دست‌هایم اگر بزرگ‌تر بودند، آب بیشتری توی مُشتم جا می‌شد اما نیستند. خیلی چیزها در دنیا وجود دارد که آن‌طور که باید باشند نیستند. دست‌های من هم.

  • خانوم ِ لبخند:)

بار دیگر فصلی که دوستش داشتم

شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۳۹ ق.ظ

حتی عمر طولانی‌ترین دلخوشی‌ها هم از عمر دردهای کوتاه‌مدت کمتره. قاعده‌ای که باید یاد هرکسی بمونه تا قدر لحظه‌های ریز خوشبختی رو هم بدونه. مثل عمر کوتاهِ تنِ خیسِ پاییز که برای من یه دلخوشی بزرگ بود. پهن بود. عریض بود. حتی اگر هیچ عکس یادگاری ای با برگ ریزونش نگرفته باشم، زیر هیچکدوم از باروناش قدم نزده باشم، هیچکس به عطر یه فنجون قهوه مهمونم نکرده باشه، حتی اگر تنها نشونه‌اش برای من، زودتر تاریک شدنِ اتاقم باشه وقتی خورشید هنوز ساعت پنج بعداز ظهر نشده، غروب می‌کنه.

شاید یه روز سرد
شاید یه نیمه شب
دلت بخواد بشه
برگردی به عقب...*
  • خانوم ِ لبخند:)

همه‌ی زخم‌ها شفا می‌یابند *

دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۵ ق.ظ

امشب که زمین خیس بود و برف پاک کن قطره های ریز باران روی شیشه را قلقلک میداد، وقتی در مسیر چشمم به سر در و کاج های بلند و کیوسک نگهبانی ات افتاد به همه ی خاطره هایی فکر کردم که باهم نساختیم، به همه خنده هایی که توی دلخوری هایمان گم شد، به همه ی دوستی هایی که هدیه ی تو بود و مثل چای یخ کرده از دهن افتاد. بعد شیرینیِ توی دستم را چپاندم توی دهنم و بغض بی وقتم را با خامه و کاکائو قورت دادم. پیش می آید دیگر.


*علی جانِ صالحی

  • ۰۱ آذر ۹۵ ، ۰۱:۰۵
  • خانوم ِ لبخند:)

طعم پرتقال تلخ می‎دهد...

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۲۳ ق.ظ

حلقه‎ی فیلم سی و شش تایی که گذاشتیم توی دوربین آنالوگ و راهی سفر شدیم را یادت هست؟ عکسی که در پارک شاهرود با آن درخت‎های سر به فلک کشیده اش انداختیم را چطور؟ مجسمه‎ی نیم تنه‎ی مرحوم خیام را چطور؟ شب بود! نور کافی برای یک عکس خوب وجود نداشت، اما ما که نگران این چیزها نبودیم هیچوقت. ما فقط دل مان می‎خواست در آن شبِ سرد که بیشتر حال و هوای آذر ماهِ آخرِ پاییز را داشت با خیام نیشابوری در مقبره‎اش عکس یادگاری بگیریم. اینکه آن شب تا صبح توی چادر یخ زدیم و خواب‎مان نبرد یا اینکه من توی آن شهر غریب زدم زیر گریه، هیچ کدام باعث ناراحتی‎ام نمی‎شود. تنها چیزی که دلم را نخ‎کش می‎کند حلقه‎ی فیلم سی و شش تایی است که توی شلوغی بازار رضای مشهد گم شد و عکس‎هایش هیچوقت هیچوقتِ هیچوقت ظاهر نشد. خدا می‎داند که تا روز آخر سفر چقدر کیسه‎های خرید و کیف‎مان را گشتم به این امید که گم نشده باشد، که شاید یک جایی توی همین سوراخ سنبه‎های کیف و وسایل گیر افتاده باشد و پیدایش کنم. ولی حلقه‎ی سی و شش تایی فیلم پیدا نشد. مثل همه‎ی چیزهای گم شده‎ای که سرنوشت‎شان پیدا شدن نبود! مثل همه‎ی آدم های گمشده‎ای که یک روز رفتند و تنها چیزی که ازشان باقی ماند عکس سه در چهار روی اعلامیه‎ای بود که با تیتر بزرگ بالایش زده بودند " گمشده" و به در و دیوار محل و چند خیابان آن‎ورتر چسبانده بودند. اینکه چیزی یا کسی گم می‎شود و دیگر پیدا نمی‎شود درُست! اما این دلیل نمی‎شود که ما دیگر هیچوقت دنبالش نگردیم. دلیل نمی شود که چشم نگردانیم دنبال‎شان. دلیل نمی‎شود تا یک کسی یا چیزی شبیه گمشده‎ی خودمان می‎بینیم دل‎مان هوایش را نکند، نگوییم کاش بودی، چشم‎هایمان متلاطم نشود. دلیل نمی‎شود بچه‎ی بازیگوش درون‎مان پایش را روی زمین نکوبد و بی‎تابی نکند...

پیدا نشدن ربطی به گشتن ندارد. اگر بدانی!

  • خانوم ِ لبخند:)