بهــارخواب

در نهایت آدم نمی‌نویسد که چیزی بگوید،
بلکه می‌نویسد تا چیزی را نگوید...

۳۶ مطلب با موضوع «وقایع اتفاقیه» ثبت شده است

از یک زمانی نفهمیدم چرا آدم‌ها آن‌چه را که دارند و آن‌چه که دل‌شان می‌خواهد داشته باشند را نمی‌توانند با هم و در کنار هم داشته باشند؟ بعد از آن دیگر هیچوقت آن چیزهایی را که دلم می‌خواست و نداشتم را در گوش خدا زمزمه نکردم. دلم نمی‌خواست متعلقات قبلی‌ام را از دست بدهم. انگار یک قانون نانوشته‌ای هست که اجازه نمی‌دهد آنهایی که دوستشان داریم را در کنار آنهایی که دلمان می‌خواهدشان، داشته باشیم. لعنت به قانون نانوشته‌ای که دستِ دلم را از خواستن کوتاه می‌کند. کاش دستی همه‌ی این قوانین نانوشته را از تخته سیاه دنیا پاک می‌کرد.

  • خانوم ِ لبخند:)
نانوایی محله زیاد دور نیست. گاهی عصر یا صبح کیسه‌ی گل‌گلی پارچه‌ای‌ام را برمی‌دارم و خودم و خانواده را به نان کنجدی از تنور درآمده مهمان می‌کنم. کنجد را هم معمولا خودم از خانه می‌برم. آقای نانوا دیگر من را خوب به خاطر سپرده است. حتی شاطری هم که نان را پهن می‌کند و گمان می‌کنم تا به حال من را از آن دریچه‌ی یک در دوی مستطیلی ندیده است، من را می‌شناسد. آقای نانوا چندباری سفارش کرده است که با خودم کنجد کمتر بیاورم، چون این مقدار کنجد برای یک نان کوچک زیاد است ولی این روزها دیگر تکرار نمی‌کند. حالا فهمیده است که از نظر من نان باید پُر کنجد باشد و دلم به کنجدِ کمتر رضا نمی‌دهد. امروز یک آقای جدید پشت دخل حساب و کتاب نشسته بود که من را نمی‌شناخت و وقتی پاکت کنجد را از دستم گرفت، گفت: "خانم این کنجد برای یه نون زیاده‌هااا". آقای نانوا بی آن که من را ببیند از پشت تنور فریاد زد که:" نه اشکال نداره"، بعد آقای شاطر پرسید همون خانم کنجدیه‌اس؟"، خنده‌ام گرفت. تا به حال کسی خانم کنجدی صدایم نزده بود.
  • خانوم ِ لبخند:)

بعد از امتحان کیفم را انداختم روی دوشم و یک دور توی حیاطش دراندردشت‌اش زدم. همه چیز سر جای همیشگی خودش بود. نیمکت‌های سنگیِ سردِ خاکستری، کاج‌های سر به آسمان کشیده‌ی همیشه سبز، برگ‌های پنج پرِ آویزان از داربست‌های دالان بهشت، خانه‌ی چوبی کلاغ‌ها روی بلندترین کاج، میزگردِ چوبیِ مذاکره با 4 صندلی از تنه‌ی درخت، چمن‌های تپه‌ای نزدیکِ سالن شیخ مفید...هرطرف که سرک می‌کشیدم، گُله به گُله عطر پیچ امین‌الدوله دلتنگم می‌کرد و انگار دستی دلم را فشرده‌تر می‌کرد. هنوز از خیسیِ دراز کشیدن روی چمن‌های قبل از کلاس‌های دو بعدازظهر، تنم نَم داشت. کارگاه ریخته‌گری بسته بود و من هنوز دلم می‌خواست یک واحد کارگاه را تجربه کنم، با همان لباس‌های مسخره‌اش، با همان همکلاسی‌های شل و وارفته‌ام. بلوار شهید بهشتی اما قشنگ‌تر و سبزتر از همیشه بود، انقدر که حتی مرور خاطره‌ی هشت صبح‌های سهمگین آزمایشگاه الکترونیک هم نمی‌توانست از زیبایی‌اش بکاهد.

باران دیگر نم‌نم نمی‌بارید، ریز و تند و بی پروا داشت خیسم می‌کرد. همه چیز سر جای خودش بود حتی خاطره‌ی روز بارانی با آن آدم‌ها. تنها چیزی که سر جای خودش نبود، من بودم که بی هدف و بی انگیزه، گزینه‌ی مناسب را با مدادِ مشکیِ نرم پُر می‌کردم و نمی‌دانستم چرا 4 ساعت روی آن صندلی‌های مثل همیشه فکستنی نشسته بودم و به همه چیز فکر کرده بودم، الا بازگشت دوباره به جایی که نه تنها دوستش نداشتم بلکه در طول این سال‌ها تنها دلایلی که من را گه‌گاهی دلتنگش می‌کند، عطرِ پیچِ امین‌الدوله، سرپرستِ بداخلاقِ آموزش و نهارهای چهارنفره با آدم‌هایی بود که در همان گذشته ماندند.

  • خانوم ِ لبخند:)

کبوتر بچه کرده، کاش بودی و می‌دیدی...

سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۱۲ ب.ظ

بدهکاری‌هایم را اینگونه با خودم صاف می‌کنم که صبح‌ وقتی که خورشید هنوز برای کامل آفتابی شدن مردد است، در خنکای هوای بهار توی حیاط چند دور می‌زنم. نسیم می‌وزد توی صورتم، لای موهایم... و پشت پلک‌هایم را قلقلک می‌دهد. آبی پررنگ و بی ادعای آسمانِ دمِ صبح را در حافظه‌ی چشم‌هام ذخیره می‌کنم. ظهر هم با عطر سیر تازه و گوجه و ریحان از خودم پذیرایی می‌کنم. ناهار، تنهایی هم از گلوی آدم پایین میرود فقط قدری سخت‌تر.






  • ۳ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۲
  • خانوم ِ لبخند:)

نمی‌تونم فکر کنم یهو ابرها میرن کنار و تو از آسمون میفتی روی زمین و منجی من میشی! نمی‌تونم باور کنم روزای خوبی تو راهه وقتی هیچ نشونه‌ای نمی‌بینم. نمی‌تونم باور کنم یه روز صبح بالاخره از خواب بلند می‌شم و می‌بینم جلوی روم دریاست و پشت سرم جنگل، وقتی یه تبعیدی به کویرم. نمی‌تونم باور کنم آدمی که بیست و چهار سال از عمرش گذشته و هیچی نشده و هیچ تجربه‌ای نداره، بعد از بیست و چهارسالگی می‌تونه همه‌ی اون چیزا رو تجربه کنه وقتی که دیگه هیچوقت هجده سالش نمی‌شه. وقتی دیگه هیچ شوری تو سرش نیست. وقتی دیگه خودش نیست. وقتی هرشب چشماش رو که می‌بنده به این فکر می‌کنه که فردا هم تکرار بیهوده‌ی دیروزه و کاش هیچوقت دیگه فردا نشه.

  • خانوم ِ لبخند:)

از شروع تعطیلات، بعد از دوازده روز، امروز اولین روزی بود که مهمون نداشتیم و جایی هم مهمون نبودیم. ساعت رو روی هشت کوک کرده بودم که برم نون تازه بگیرم ولی وقتی زنگ زد یکی زدم تو سرش، پتو و بالشم رو محکم‌تر بغل کردم، قید صبحانه رو زدم و خواب شیرینِ صبح رو ادامه دادم. خواب بعد از زنگِ ساعت یه جورایی شبیه یه فرصت دوباره‌اس، انگاری آدم بیشتر قدرشو می‌دونه و بیشتر بهش می‌چسبه حتی اگر فقط پنج دقیقه طول بکشه.

بعد از ظهر دیدم هوای اتاق دست انداخته دور گردنم و داره خفه‌ام می‌کنه. رفتم تو حیاط و دیدم ابرها تو آسمون دلبری می‌کنن، گاهی انگار یکی تو آسمون مثل رخت خیس می‌چلوندشون و شروع می‌کنن به باریدن. گاهی مثل پنبه‌ی زده شده پخش و پلا میشن و به خورشید رخصت دیده شدن می‌دن. به جعفریای باغچه نگاه کردم که قد کشیده بودن و تموم باغچه رو پر کرده بودن، برگ‌های تازه جوونه زده‌ی درخت نارنج و پرتقال رو لمس کردم و دلم رفت پیش بهارنارنجای شیراز. من که تا حالا شیراز رو ندیدم ولی نمی‌دونم چرا بهار که میشه عطر بهارنارنجاش می‌پیچه تو سرم و دیوونه‌ام می‌کنه. به ساختمون لنگ‌درازِ روبروی خونه خیره شدم و لعنت فرستادم به اونی که مجوزِ ساختِ یه 9 طبقه رو درست جلوی حیاط‌مون امضا کرده. پس سهم ما از آسمون چی میشه؟ حالا اگر یه غروب مثل امروز دلم بگیره و بخوام پرواز پرنده‌ها رو از توی بهارخواب تماشا کنم چقدر باید گردن بکشم تا یه تیکه آسمون پیدا کنم؟ اصلا من هیچی، تکلیف گل‌های پشت پنجره چی می‌شه که دل‌شون برای خورشید تنگ می‌شه. بعدش نشستم روی تخت چوبی و دیدم هرکاری می‌کنم الهام از جلوی چشمام دور نمیشه با همون ابروهای پیوسته‌اش. یعنی دلش نمی‌خواست هنوز زنده بود و یه بار دیگه این هوا رو میکشید تو سینه‌اش؟ انگار همین دیروز بوده که واسه کلاس فوق‌العاده‌ی تیزهوشان تو مدرسه موندیم و همه‌ی برقای سالن مدرسه خاموشه و داریم با هم مسابقه می‌ذاریم که هرکس این سالن تاریک و دراز مدرسه رو تا ته بره و برگرده، از همه شجاع‌تره. به قول مش‌قاسم توی سریال دایی‌جان ناپلئون، دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ. الهام انگار از همه مون شجاع‌تر بود. با سرطان توی یه رینگ جنگیدن خیلی جسارت می‌خواست. بیست و چهار سالگی مگه سن زیادیه؟ توی این سن و سال دل کندن از دنیا خیلی جرات می‌خواست. الهام اما زودتر از همه‌مون دل کند و رفت.

  • خانوم ِ لبخند:)

عکسش را کنار سفره هفت‌سین دیدم که سرش را کج کرده بود و لبخند همیشگی‌اش هنوز روی لب‌هاش بود. یک لحظه دلم برای زنگ تلفن آن روزهایمان تنگ شد؛ دوست داشتم من اولین نفر باشم که گوشی را برمی‌دارم. اشتیاق شنیدن صدایش از پشت تلفن، حرف‌های تمام‌نشدنی‌مان و تلفن نقره‌ای سیم‌دار مان را هنوز یادم هست.

چندسالی هست که یک تلفن بی‌سیم خریده‌ایم به جای آن تلفن نقره‌ای اول‌مان و درست چندسال است که موقع شنیدن صدای زنگش، خودم را به نشنیدن می‌زنم. شاید دلم بهانه‌ی تلفن قبلی‌مان را می‌گیرد که موقع حرف زدن‌مان سیمش را بی اختیار بپیچم دور انگشتم و زمان از دستم در رفته باشد. شاید هم چون آن طرف تلفن کسی نیست که حرفِ زیادی باهاش داشته باشم.

***

بهار را با امید، دلِ تنگ و بوسه روی گونه‌ی مادرم شروع کردم. باشد که با امید، دلِ گشاده و بوسه روی گونه‌ی مادرم تمامش کنم.

  • خانوم ِ لبخند:)

آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود...*

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۴۱ ب.ظ

مردِ مو نقره‌ایِ سرزمینِ شعرها، بیا این‌طور فکر کنیم که خدا هم دلش برای چند بیت شعر ناب عاشقانه، سخت تنگ شده بود که دلش خواست دمدمه‌های سال نو، درست وقتی که اسفند داشت ته می‌کشید، تو را به بزم شعر و غزل و بهار خودش مهمان کند و جای خالی‌ات اینجا بدجور توی ذوق بزند.


*افشین یداللهی

  • ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۱
  • خانوم ِ لبخند:)

یک جای کار لنگ می‌زند که اسفند با آن همه بوی خوش و باران بی‌هوا و آدم‌های پُر تکاپویش، حالم را خوب نمی‌کند.

  • خانوم ِ لبخند:)

به گمانم هشت نُه ساله بودم. سن و سالم دقیق در خاطرم نیست و اهمیتی هم ندارد. انقدری بزرگ شده بودم که الف را از ب تشخیص می‌دادم و دیگر برای خواندن کتاب قصه‌هایم به نفر دومی نیاز نداشتم. ثلث سوم بود و معدلم بیست شده بود. موقع نشان دادن کارنامه‌ام حرف جایزه را پیش کشیده بود و من اسم آن کتاب قصهه که چندشب قبل پشت ویترین کتاب‌فروشی دیده بودم از دهنم پریده بود بیرون. آدرس کتاب‌فروشی را گرفته بود و قول داده بود که چند روز دیگر کتاب قصه‌ی پشت ویترین برای من باشد. حتی اسم کتاب قصه را هنوز از یاد نبرده ام. آن روز توی کتاب فروشی به خاطر همین اسم عجیب و غریبش خواسته بودمش..."پسر هلو، قلعه لولو! "

آن کتاب داستان، چند روز بعد پیش رویم بود و من؟ احتمالا روی ابرها بودم از خوشحالی...

16سال بعد:

پیرتر و تکیده‌تر از آن است که تصورش بغض را مهمان گلویم نکند. وقتی تنهایی روی تک‌تک لحظات آدم می‌نشیند و به عقدِ انسان درمی‌آید، شانزده سال می‌شود صد و شصت سال، می‌شود هزار و ششصد سال، می‌شود شانزده هزار سال و من به چشم دیده‌ام که غول تنهایی چطور آدم خواستنیه‌ی کودکی‌هایم را از پا در می‌آورد. حالا از او چه مانده است؟ چند شوید تار مو روی سرش، حافظه‌ای که هر روز قسمت بیشتری از آن پاک می‌شود، چشم‌هایی که در انتظار پر کردن تنهایی به در التماس می‌کنند و حرف‌هایی که بی‌اراده و شبیه یک نوار کاست پر شده روی تکرار است. آخرین بار جمعه هفته گذشته بود که دیدمش. عینکش را زده بود و از خوشحالی دیدن ما، قصه می‌بافت. درست مثل بچه‌هایی که هرکاری می‌کنند مهمان‌شان فقط کمی بیشتر بماند. سرم پایین بود و اسم قرص‌هایش را در گوگل سرچ می‌کردم. این قرص به منظور آهسته‌تر شدن روند فراموشی و روان‌پریشی...

موقع خداحافظی سراغ شوهر نداشته‌ام را گرفت، خندیدم. گفتم "هنوز ازدواج نکردم که عمه‌جون". خندید. گفت "نکنه شوهر کردی به من خبر ندادی، من خیلی دوس دارم بیام عروسیت هاااا". صورت نحیفش را بوسیدم و از زندگی بی‌عشق، بی‌بچه، بی‌ثمره ترسیدم. برای اولین بار از تنها ماندن ترسیدم. از آلزایمر، انتظار و درِ همیشه قفل ترسیدم. آرزو کردم دفعه‌ی بعد که به دیدنش می‌آیم، اسمم هنوز در خاطرش مانده باشد.

  • خانوم ِ لبخند:)